کودک 44
- نویسنده
- تام راب اسمیت
- مترجم
- نادر قبله ای
- ناشر
- مروارید
- جلد
- شومیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 456
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9789641910923
معرفی کتاب
کتاب کودک 44 ، نخستین اثر تام راب اسمیت است که اولین جلد از یک مجموعۀ سه قسمتی را شامل می شود . این کتاب براساس واقعیت نوشته شده و جریانات دوران حکومت کمونیستی استالین بر روسیه را روایت می کند . این کتاب جوایز متعددی را از آن خود کرده و در انگلستان بیش از یک و نیم میلیون نسخه فروش داشته و تا کنون به 31 زبان ترجمه شده است . اگر شما هم جزو علاقمندان به رمان های تاریخی و رازآلود با فضایی تاریک و رعب انگیز هستید ، کودک 44 ، مخصوص شما نوشته شده است . داستان این کتاب از جایی آغاز می شود که یک مأمور امنیتی سابق شوروی ، به نام "لئو دمیدوف" ، به صورت اتفاقی ، درگیر یک پروندۀ قتل سریالی ده ها کودک در دروان خفقان روسیه می شود و بعد از کشمکش های گوناگون ، تصمیم می گیرد برای پرده برداشتن از جنایات حکومتی که ادعا می کرد در آن هیچ جرم و جنایتی رخ نمی دهد ، شروع به تحقیق و پیگیری کند . شما با خواندن کودک 44 ، به حقایق تکان دهندۀ عصر استالین و شرایط عجیب و خفقان حاکم بر جامعه ، آموزش و پرورش ، یتیم خانه ها و ... پی خواهید برد . البته که قلم جادویی تام راب اسمیت ، در جذابیت و گیراییِ این رمان بی اثر نبوده است . خواندن کتاب کودک 44 را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به ژانر تاریخی-اجتماعی دوران کمونیست شوروی و هم چنین داستان های پراز معما و رازهای مگو علاقمند هستند . افتخارات کتاب کودک 44 : در لیست پرفروش ترین کتاب های نیویورک تایمز برندۀ جایزۀ "بری" نامزد جایزۀ "کاستا" برندۀ جایزۀ بهترین رمان تریلر "انجمن جنایی نویسان" در سال 2008 برندۀ جایزۀ ویورتون گود رید در سال 2009 و ... نظر منتقدان در مورد کتاب کودک 44 : داستانی غافل گیرکننده درمورد عشق ، خانواده ، امید و پایداری . ( Barnes & Noble) یکی از بهترین داستان های معمایی سال . ( Sun Sentinel) هیجان انگیز . یک داستان معمایی استادانه . ( Entertainment Weekly) تکه هایی از متن کتاب کودک 44 : لئو سرعتش را زیاد کرد. آمفتامین به او تمرکز داده بود؛ چیز دیگری جز ردپاها در برف و ریتم پاهایش وجود نداشت. نمیتوانست بایستد یا سرعتش را کم کند، نمیتوانست شکست بخورد، نمیتوانست سرما را حس کند. حتی حدس زد مظنون دستکم یک ساعت جلوتر است. این حقیقت او را مضطرب نمیکرد. آن مرد نمیدانست در تعقیبش هستند، و قطعاً آهسته حرکت میکرد. پیش رویش تپهی کوتاهی وجود داشت و لئو امیدوار بود از بالای آن بتواند مظنون را ببیند. وقتی به بالا رسید، ایستاد. چشمانداز اطرافش را بررسی کرد. سمت زمینهای پوشیده از برف، یک کیلومتر آنطرفتر، در سرازیری پایین تپه، مردی را دید که در برف به اینسو و آنسو در حرکت بود. کشاورز یا کارگر نبود. خود خائن بود. لئو اطمینان داشت. راهش را در جهت شمال، در مسیری به سمت جنگل میپیمود. اگر به درختها میرسید، میتوانست پنهان شود. لئو سگی برای تعقیب ردپایش نداشت. پشت سرش را نگاه کرد - سه مأمورش عقب مانده بودند.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
