کوچه‌کتاب
کمدی های کیهانی

کمدی های کیهانی

ناشر
چشمه
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
149
سال چاپ
1402
ناموجود

ایتالو کالوینو ، در کتاب کمدی های کیهانی ، در قالب مجموعه ای از داستان های کوتاه ،مخاطبش را به کهکشان ها می برد ،با رمز و راز پیدایش هستی آشنا می کند و حقایق علمی بیشماری به او یاد می دهد . می توان به جرعت گفت در هیچ کتاب علمی-تخیلی ،درمورد نظریه های فیزیک،زیست،زمین شناسی و نجوم ،به شیرینیِ کتاب کمدی های کیهانی صحبت نشده ! در واقع نویسنده سعی کرده در یک فضای داستانی و با شخصیت های بانمک،به شرح حقایق علمی با چاشنی طنز و تخیل بپردازد؛شخصیت های داستان این کتاب از میان ساختارهای سلولی و فرمول های ریاضی بیرون می آیند،در کهکشان ها از میان سحابی ها گذر می کنند و حتی گاه عاشق می شوند ! خواندن کتاب کمدی های کیهانی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به ژانر علمی-تخیلی و داستان های کوتاه طنز علاقمندند . نظر منتقدان درمورد کتاب کمدی های کیهانی : این کتاب را بخوانید لطفاً . (NPR. org) یک موفقیت ادبی برجسته . (Barnes & Noble) نقطۀ تحولی در داستان سرایی ، اثر یک استاد . (Guardian) تکه هایی از متن کمدی های کیهانی : ما به‌سرعت پارو زدیم تا او را بیرون بکشیم و نجاتش بدهیم. بدنش خاصیت مغناطیسی‌اش را حفظ کرده بود و باید سخت تلاش می‌کردیم همهٔ آن چیزهایی را که دور او دَلَمه بسته بودند جدا کنیم. مرجان‌های تُرد دور سرش پیچیده بودند و هر دفعه که شانه را در موهایش می‌کشیدیم، بارانی از خرچنگ خاردار و ساردین از آن می‌ریخت؛ بس که صدف‌های سنگی به پلک‌هایش چسبیده بودند، چشم‌هایش باز نمی‌شدند؛ شاخک‌های مرکب‌ماهی‌ها دور بازوها و گردنش پیچیده بودند؛ و پیراهن کوچکش آن لحظه انگار فقط از علف دریایی و اسفنج بافته شده بود. بیش‌ترش را از او جدا کردیم، ولی او تا چند هفته بعد باله و صدف از خودش بیرون می‌کشید و پوستش، که جلبک رویش لک انداخته بود، هیچ‌وقت ترمیم نشد و ــ اگر آدم بادقت نگاه نمی‌کرد ــ به نظر می‌رسید کک‌مکی است. باید متوجه شده باشید که چه‌طور زمین و ماه، که قدرت‌شان عملاً برابر بود، بر سر فضای مابین‌شان با هم می‌جنگیدند. چیز دیگری را هم به شما بگویم: جسمی که از ماه به زمین فرود می‌آمد تا مدتی هنوز تحت‌تأثیر نیروی ماه بود و جاذبهٔ ما زمینیان را نمی‌پذیرفت. حتی من با آن هیکل و وزنی که داشتم، هربار که می‌رفتم آن بالا و برمی‌گشتم، مدتی طول می‌کشید تا به بالاوپایینِ زمین عادت کنم، و بقیه مجبور می‌شدند دستم را بگیرند و نگهم دارند، و در قایقی که به دو طرف تاب می‌خورد با سرِ آویزان و پاهای دراز به سمت آسمان به یک دسته آدم می‌چسبیدم.