کوچه کتاب

کلاغ کوکی

نویسنده
کاترین فیشر
مترجم
شبنم حاتمی
ناشر
پرتقال
قطع
رقعی
سال چاپ
1400
شابک
9786004628419
۵۱٬۷۵۰ تومان۶۹٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

کلاغ کوکی ، داستانی فانتزی و مسحورکننده از کاترین فیشر است که داستان زندگی دختری یتیم به نام "سرن ریس" را روایت می کند . داستانی زیبا و هیجان انگیز که پس از خواندن چند صفحه از آن ، دیگر نمی توانید کنارش بگذارید ! شب کریسمس است و سرن قرار است یتیم خانه را به مقصد عمارت پدرخوانده اش در ولز ترک کند. در ایستگاه قطار ، مردی غریبه و بلندقامت ، بسته ای را به سرن میدهد . وقتی آن بستۀ عجیب را باز می کند ،با یک کلاغ سخنگوی کوکی روبرو می شود که شکسته است و اصلاً نمی داند به چه دردی می خورد ! وقتی سرن وارد عمارت پدرخوانده اش می شود ، هیچ چیز مطابق انتظاراتش نیست ؛ نه خبری از شادی و خوشحالی است و نه جشن کریسمی ! همه ناراحت و مغموم در گوشه ای کز کرده اند . چرا که پسر کوچک خانواده ، "توماس" یک سالی می شود که گم شده و هیچ کس هیچ خبری از او ندارد ! سرن کم کم متوجه می شود که می تواند به کمک همان کلاغ کوکی شکسته ، توماس را پیدا کند ... خواندن کتاب کلاغ کوکی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12 سال سن دارند و به داستان های فانتزی و جادویی علاقمند هستند . نظر منتقدان در مورد کتاب کلاغ کوکی : اثری درخشان از جادوی زمستان . (Barnes & Noble) مخاطبین مشتاقانه ، منتظر دنبالۀ این داستان خواهند بود . (Kirkus Reviews) داستانی مهیج دربارۀ خانواده و احساس تعلق خاطر . (Penguin Random House) تکه هایی از متن کلاغ کوکی : تیک تاک ساعت، سفیدی برف ستاره ها سفر می کنند در دل شب ایسـتگاه راه آهن خالی بود. تنها چیزی که در تاریکی محض ایسـتگاه حرکت می کرد، عقربه ی دقیقه شمار ساعت بود که به عدد هشت نزدیک شد. سـرن بـا نگاهـی خسـته و مبهوت به سـاعت زل زد. چرا این قـدر کُند جلو می رفت ؟یعنی واقعاً فقط نیم سـاعت را به انتظار گذرانده بود؟ انگار یک عمرگذشته بود. بـا این کـه پالتـوی گـرم، کلاه پشـمی، شـال گردن و شـنل به تن داشـت، اما در تمـام زندگـی اش هیچ وقـت این همـه احسـاس سـرما نکـرده بـود. حتـی با این کـه دسـتکش های ضخیـم پوشـیده و دسـت هایش را تـوی جیب هایـش فـرو کـرده بـود انگشـت هایش بی حـس شـده بودنـد. انگشـت های پایش هم همین طـور. درواقـع، اگـر همـان لحظه تکان نمی خـورد احتمالا سـر جایش یخ مـی زد، بـرای همیـن بلنـد شـد و بـا قدم هـای سـنگین سـکوی خالـی را بالا و پاییـن کـرد، طنیـن تِپ تِپ ِ چکمه های بزرگ و سـنگینش در سـکوت آن شـب سـرد و سـوزدار می پیچید . چهارده قدم به سمت دیوار برداشت. با چهارده قدم برگشت. دوباره به سمت دیوار. و دوباره برگشت. روی همه چیـز، نیمکت هـا و لبـه ی بـام و پوسـترهای تـوی ایسـتگاه، لایه ی نازکـی از یخ نشسـته بود که زیر نـور چراغ مثل الماس های خُردشـده می درخشـید. سـکوت شب آن قدر سنگین بود که سرن را ترساند.بخار سردی از دهانش بیرون داد و وقتی درِ اتاق رئیس ایستگاه باز شد فوراً برگشـت. مرد هیکلی اونیفورم پوشی از اتاق بیرون آمد و به سرن زُل زد. . »خانم، شما تنها هستین؟« سـؤال احمقانه ای بود و سـرن را آزرد. جواب های دندان شـکن زیادی نوک زبانش بود، اما همه را قورت داد و فقط گفت: »بله.« »منتظر قطار ساعت ۴۰:۸ هستین، درسته؟« »مگه قطار دیگه ای هم هست؟« »ُخب، نه. این موقع شب نیست.« رئیس ایسـتگاه مردی بود سـرخ رو و کلاه لبه دار به سـر داشـت؛ کلاهی کـه انـگار قبلاً یکـی رویش نشسـته بـود، آن هم نه فقـط یک بـار. جوری به سرن زل زد که انگار دخترک گیجش کرده بود. بالاخره گفت: »سرمای امشب بی سابقه سـت. می تونیـن بریـن به اتاق ِ انتظـار، البته مـال آدم هاییه که بلیت درجه یک دارن. بلیت شما هم درجه یکه؟«

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.