کبوتر های وحشی
- نویسنده
- ایمی تیمبرلیک
- مترجم
- نیلوفر امن زاده
- ناشر
- پرتقال
- قطع
- رقعی
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786008111757
معرفی کتاب
کبوترهای وحشی ،نوشتۀ امیلی تیمبرلیک ،براساس داستانی واقعی در سال 1981 و درمورد یک دختر 13 ساله به نام "جورجی" است که در جستجوی خواهر گمشده اش "آگاتا" راهیِ سفری پرماجرا می شود . همه جورجی را با دو خصوصیتش می شناسند : تیراندازی فوق العاده اش و بدون فکر، حرف زدن هایش ! دقیقا همین ویژگی دوم و چغلی جورجی از خواهرش و به زبان آوردن حرفی که نباید می زد، باعثِ فرار آگاتا از خانه شد ؛ او به همراه یک زوج "کبوترباز" فرار می کند و چندروز بعد ،پلیس در جنگل، جسد دختری را پیدا می کند که لباس های آگاتا را به تن دارد ؛درست همان لباس سبزآبی که مادر برای آگاتا دوخته بود ... بااینکه همه برای آگاتا سوگواری می کنند ، اما جورجی باور دارد خواهرش هم چنان زنده است و جنازۀ توی تابوت، معتلق به او نیست . علی رغم اینکه هیچ کس به حرف های جورجی اهمیت نمی دهد ، او بعداز مراسم خاکسپاری ،تصمیم می گیرد برای یافتن خواهرش راهیِ سفری پرفراز و نشیب شود . دراین سفر جورجی تنها نیست و پسری که عاشق آگاتا بود نیز با او همراه می شود ... کبوترهای وحشی ، در کنار روایت داستانی پرکشش و نفس گیر ، این حقیقت را یادآوری می کند که هرانسانی هم کارهای خوب می کند و هم کارهای بد. اما مهم این است که پای اشتباهاتت بایستی و برای جبران آن تلاش کنی . خواندن رمان کبوترهای وحشی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12 ساله اند و به داستان های ماجراجویانه و رمزآلود علاقه دارند . افتخارات رمان کبوترهای وحشی : برندۀ جایزۀ "ادگار" در سال 2014 برندۀ نشان افتخار "نیوبری" در سال 2014 برندۀ جایزۀ انجمن نویسندگان میدلند درسال 2014 نامزد جایزۀ خوانندگان جوان پنسیلوانیا در سال 2014 نظر منتقدان درمورد کتاب کبوترهای وحشی : این اثر در ذهن مخاطبین باقی خواهدماند . (School Library Journal) تیمبرلیک دراین ماجراجویی مهیج ،بین شوخ طبعی و احساس ،تعادل برقرار کرده است . (Washington Post) این کتاب باهمان جملۀ اول ،تخیل مخاطبین را مجذوب خواهدکرد . (Kirkus Reviews) تکه هایی از متن کبوترهای وحشی : چرخیدن آگاتا. وقتی انگشت شست و اشارهی مامان را میدیدم که روی پارچهی سبزآبی دایره میکشد، نمیتوانستم بهش فکر نکنم. پیش خودم گفتم: بس کن. نمیخواستم راجع به آن فکر کنم. اینجا نه. حالا نه. جلوی این همه آدم؟ نگاههای آلوده به خاکسپاریشان را روی خودم حس میکردم، منتظر بودند ببینند چطور با غصهام کنار میآیم. دوباره از پشت سر کشیش لِلاند به رودخانهی متلاطم ویسکانسن نگاه کردم و آرزو کردم حواسم پرت شود. اما دیدن آن همه آسمان بین پرتگاه و رودخانه به پرت شدن حواسم کمکی نمیکرد. «فلکِ» مناجات شمارهی 19 چقدر خالی به نظر میرسید! فقط چند هفته قبل اگر کسی اینجا میایستاد، دسته دسته کبوتر وحشی میدید که مثل دستهای ماهی با سرعت آسمان را طی میکردند. حالا آن کبوترها رفته بودند. درست قبل از فرار آگاتا آشیانهشان را برای همیشه ترک کرده بودند... آشیانه خراب شده بود. مهم نبود دلم میخواهد یا نه... ناگهان آن روز یادم آمد.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
