پرتقال خونی
- نویسنده
- پروانه سراوانی
- ناشر
- آموت
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 258
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9786003840058
معرفی کتاب
پرتقال خونی ،روایتی دلنشین از چالش های کوچک و بزرگ یک خانوادۀ سنتی برای رسیدن به آسایشی نسبی ست . این کتاب یک داستان عاشقانه نیست ؛ اما در سطربه سطر آن ، عشق حرف اول را می زند . اگر به رمان های ایرانی ، با مضمون خانوادگی-اجتماعی علاقمند هستید ،پرتقال خونی ،نخستین اثر پروانه سراوانی و برندۀ جایزۀ "رمان اول ماندگار" ،می تواند تجربه ای دلنشین برایتان رقم بزند . قهرمان اصلی داستان ،زنی قوی و جسور ،به نام "نازلی" است ؛ او در یک خانوادۀ سنتی بزرگ شده و اکنون خودش صاحب همسر و فرزند است . نازلی مدام در تلاش است تا آسایش و رفاه را برای پسرانش فراهم کند ؛ حتی به قیمت به خطر انداختن جانش ! اما این کار باوجود همسری منفعل و بی تفاوت والبته پدرشوهری مداخله گر ،آن هم برای یک زن در جامعۀ ایران،خیلی خیلی سخت می شود . اما او هرطور شده تصمیم می گیرد به ادارۀ خانواده اش بپردازد . او علاوه بر چرخاندن یک بوتیک لباس، دلال اجناس دست دوم ثروتمندان هم هست. او بواسطۀ شغلش مجبور می شود به خارج از کشور برود و حتی تا مرز بین مرگ و زندگی هم پیش برود . اما هیچ چیز نمی تواند جلوی اورا بگیرد ؛ تااینکه یک سانحۀ دلخراش ،همه چیزرا دگرگون می کند . این تصادف نازلی را خانه نشین می کند؛ آن هم در باغ پرتقال پدری اش؛ همان جایی که از کودکی از آن نفرت داشت . اما رفته رفته نازلی سعی می کند از دریچۀ دیگری به این شرایط نگاه کند .... خواندن کتاب پرتقال خونی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به رمان های ایرانی و ژانر خانوادگی-اجتماعی علاقمند هستند . تکه هایی از متن پرتقال خونی : کسی نیست که نداند این قوم الظالمین چقدر خسیسند. پدر من هم از همین قوم الظالمین بود. پدر من هم برای هر دم و بازدمش، چرتکه می انداخت. نگاه که می کردی می دیدی نصف بیشتر مردم این شهر خسیسند و پول به جانشان بسته است. همین شهلا، با درآمد شوهرش و درآمد مغازه کالای خواب فروشی اش، همیشه دنبال پول می گردد. همیشه غصه ی فروش بیشتر مغازه های دیگران را می خورد. همیشه عصر به عصر توی پاساژ می چرخد و از همه آمار می گیرد تا ببیند کی یک قران بیشتر از خودش فروش داشته. همیشه تو روی همه میگوید خوش به حالتون که پول می برید خونه. من باید جیب خودمو سوراخ کنم. شهلا در را پشت سرش بست. به صندل هایش نگاه می کردم. موقع راه رفتن هم عشوه می ریخت. صندل ها به پایش گشاد بود. لابد یکی از جنس هایی بود که روی دستش مانده بود و دلش نیامده بود به کسی بدهد. خودش می پوشید که مبادا دوزار ضرر کرده باشد. خدایا چقدر بدجنس شده ام من. هنوز کم نیاورده بودم اما کم اوردن از آن حس های مزخرفی است که قبل از اتفاق افتادن بویش می اید. نوعی الهام غیر قابل توضیح دارد. حس میکنی همین روز هاست که خم بشوی و بعد بشکنی. حسش قبل تر می تر می امد و دمار از روزگارت در می آورد. صدایش بدجوری آشنا بود. بدجوری آشنا بود. سر بلند کردم که صاحب صدا را بشناسم.خدایا این زن کی بود. این زن با چشم های مهربان. با دست های مهربان. با صدای مهربان. ناگهان شب حافظ و آواز به ذهنم هجوم آورد… مرد نمی دانست که پرتقال خونی را مینا با دست های خودش کاشته بود. وقتی اولین پسرش به دنیا آمده بود. چند سال بعد وقتی درخت برای اولین بار میوه داد، پرویز هم دنیا آمده بود. پرتقال های خونی را هیچ وقت نفروختند.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
