کوچه کتاب

و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود

نویسنده
فردریک بکمن
مترجم
الهام رعایی
ناشر
نون
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
70
سال چاپ
1402
شابک
9786007141885
۱۳۵٬۰۰۰ تومان۱۸۰٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

انسان ها بیشتر از "پیر شدن" می ترسند تا "از مرگ"... این حقیقتی ست که حدس می زنم اکثر ما قبولش داریم . داستان کتاب و هرروز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود هم کم و بیش به همین جملۀ بالا مربوط است . فردریک بکمن ، نویسندۀ موفق آثار معروفی از جمله "مردی به نام اوه" و "بریت ماری اینجا بود" ، بار دیگر رمانی تأثیرگذار و پرمعنا خلق کرده که در آن راجب معنای حقیقی زندگی و احساساتی که هریک از ما روزی با آنها مواجه خواهیم شد نوشته . ما با خواندن رمان و هرروز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود ، به ذهن پیرمردی پا می گذاریم که عاشق نوه اش است ، به آلزایمر مبتلاست و نمی داند چطور این مسئله را با او درمیان بگذارد . دیدگاه او نسبت به مرگ ، گذر زمان ، عشق و ترس بسیار جالب است ؛ و همین موضوع باعث تمایز میان داستان این کتاب با دیگر کتاب هایی می شود که تا پیش از این خوانده اید . داستان در قالب نامه های وداع گونۀ پدربزرگ ، خطاب به نوۀ عزیزش نوشته شده. او می داند که بواسطۀ آلزایمر، خاطراتش به مرور درحال پاک شدن هستند و او به زودی می میرد ؛ ولی سعی دارد خاطراتش را برای نوه اش تعریف کند. خاطرات پیرمرد با جزئیات بی نظیری بیان می شوند و بواسطۀ قلم جادویی و گاه طنز فردریک بکمن ، تأثیرگذاریشان دوچندان شده . نظر منتقدان درمورد کتاب و هرروز راه صبح خانه دورتر و دورتر می شود : کتابی کوچک با پیامی بزرگ . (San Francisco Chronicle) این کتاب زیبا و تکان دهنده را یکبار خواندم ، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و تحسینش نکنم و دوست داشتم آنرا به هرکه می شناسم معرفی کنم . (Lisa Genova) تلخ و شیرین و خردمندانه . (People Magazine) کتابی کوچک با قلبی بزرگ .( Goodreads) تکه هایی از هرروز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود : بین گل‌ها پر از شیشه‌خورده و کلیدهایی است که برق می‌زنند، انگار کسی آنها را یک جای امن مثلاً توی یک گلدان مخفی کرده اما گلدان شکسته و آنها ریخته باشند. پسرک می‌پرسد: «این کلیدا دیگه چی‌ن؟» بابابزرگ می‌پرسد: «کدوم کلیدا؟» چشمان پیرمرد به‌طور عجیبی خالی است. ناامیدانه به شقیقه‌هایش می‌زند. پسرک دهان باز می‌کند که چیزی بگوید ولی وقتی این صحنه را می‌بیند جلوی خودش را می‌گیرد. در عوض آرام می‌نشیند و همان کاری را می‌کند که پدربزرگ یادش داده‌بود اگر گم شد انجام دهد: «محیط اطرافت را زیر نظر بگیر، دنبال ردپاها و سرنخ‌ها بگرد.» نیمکت در احاطۀ درختان است چون بابابزرگ عاشق درخت‌هاست، چون درخت‌ها اهمیتی به افکار آدم‌ها نمی‌دهند. شبحی از پرنده‌ها از آنها بالا می‌آیند و در آسمان پخش می‌شوند و با اطمینان بر باد تکیه می‌زنند. یک اژدها میدان را می‌پیماید، خواب‌آلود و سبز، و یک پنگوئن با رد دستی شکلاتی روی شکم در گوشه‌ای به‌خواب رفته است. یک جغد مهربانِ یک‌چشم هم کنار او نشسته است. نوآ همه را می‌شناسد. مال او هستند. اژدها را بابابزرگ درست وقتی که به دنیا آمد به او داده بود، چون‌که مامان‌بزرگ گفته‌بود اژدها برای نوزاد اسباب‌بازی توبغلی مناسبی نیست و بابابزرگ هم گفته‌بود که او هم یک نوۀ مناسب نمی‌خواهد. عده‌ای دور میدان قدم می‌زنند، اما تصویرشان مبهم است. وقتی پسرک می‌خواهد روی خطوط اندام آنها متمرکز شود از چشم‌هایش می‌گریزند، مثل نوری که از میان پرده کرکره بتابد. یکی از آنها می‌ایستد و برای بابابزرگ دست تکان می‌دهد. بابابزرگ هم درحالی‌که سعی می‌کند با اعتمادبه‌نفس به‌نظر بیاید در پاسخ دست تکان می‌دهد.

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.