و من دوستت دارم
- نویسنده
- فردریک بکمن
- مترجم
- الهام رعایی
- ناشر
- نون
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 80
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9786008740216
معرفی کتاب
فردریک بکمن، در رمان کوتاه و من دوستت دارم ، داستان الهام بخش و جذابی را روایت می کند که درس بزرگی برای مخاطبانش به همراه دارد : بعضی چیز ها را برای نجات یک زندگی باید قربانی کرد . و من دوستت دارم در مورد پدر و پسری ست که سالها همدیگر را ندیده اند و حالا پدر پشیمان از گذشته و امیدوار به آینده بازگشته تا در کنار داستانی که برای پسرش تعرف می کند ،از ناگفته های خودش هم بگوید . پدر در مورد دختربچه ای باهوش می گوید که به سرطان مبتلاست ولی امیدوارانه برای خوشحال کردن آدم بزرگ ها ، هرروز نقاشی هایی می کشد . در این بین او از موفقیت های کاری و کم کاری هایش به عنوان یک پدر با پسرش صحبت می کند . بطور کل می توان گفت بازهم فردریک بکمن با قلم جادویی و بی نظیرش آمده تا در دل یک داستان تأثیرگذار و گیرا ، درس مهمی به خوانندگانش بدهد ؛درحقیقت داستان این کتاب ،ارزش واقعی زندگی را به ما یاداوری می کند … خواندن رمان و من دوستت دارم را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به داستان های تأثیرگذار و الهام بخش علاقمند هستند . نظر منتقدان در مورد کتاب و من دوستت دارم : فانتزی اما باورکردنی ؛بکمن خیلی نرم و لطیف شخصیت ها را وارد داستان می کند ؛ داستان خرسندکننده ای است . (نشریه لوییس دیسپچ) شگفت انگیز و تلخ و شیرین …هوشمندانه و در عین حال دل آدم را می شکند . (people) تکه هایی از متن رمان و من دوستت دارم : سلام. من پدرت هستم. امروز حتماً صبح زود از خواب برخواهی خاست. امشب در هلسینگبوری شب کریسمس است و من یک نفر را کشتهام. میدانم که قصههای پریان اینطور شروع نمیشود، اما من جان یک نفر را گرفتهام. فرقی میکند بدانی جان چه کسی را؟ شاید نه. اغلب ماها میخواهیم باور داشته باشیم که هر قلبی که از حرکت بازمیایستد، کمتر از دیگر قلبها نیست. اگر بپرسند: «آیا ارزش همهٔ زندگیها به یک اندازه است؟» اغلب ما بلند جواب میدهیم «بععععله!» اما این تنها تا زمانی است که به یکی ازعزیزان ما اشاره کنند و بپرسند: «این زندگی چطور؟!» آیا فرقی میکند اگر من یک آدم خوب را کشته باشم؟ محبوب کسی را؟ یک زندگی ارزشمند را؟ اگر یک بچه باشد چه؟ دخترک پنج سالش بود. یکهفته پیش دیدمش. یک صندلی کوچک قرمز در اتاق تلویزیون بیمارستان وجود داشت. صندلی مال او بود. وقتی او به بیمارستان آمد صندلی قرمز نبود، اما او میدید که صندلی دلش میخواهد قرمز باشد. بیستودو جعبه مدادشمعی مصرف شد، اما مهم نبود. همه اینجا مدام به او مدادشمعی میدادند، انگار میشود بیماری و درد و رنج را با نقاشی بیرون ریخت، یا آنهمه آمپول و دارو را. دخترک میدانست چنین کاری ممکن نیست _ دختر باهوشی بود _ اما بهخاطر دیگران وانمود میکرد که هست. تمام روز را مینشست و روی کاغذ نقاشی میکشید، چون اینکار بزرگترها را خوشحال میکرد و شبها صندلی را رنگ میکرد، چون صندلی واقعاً دلش میخواست قرمز باشد
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
