کوچه کتاب

هوای او

نویسنده
بریتنی سی چری
مترجم
منا اختیاری
ناشر
آموت
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
392
سال چاپ
1402
شابک
9786003841499
۵۲۴٬۲۵۰ تومان۶۹۹٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

بریتنی سی چری ، در رمان هوای او ، از تقابل عشق و اندوه روایت می کند ؛ دو شخصیت که هردو غمی بزرگ را تجربه کرده و فکر می کنند دیگر عشق برایشان هیچ معنایی ندارد ، بطور کاملاً تصادفی در یک نقطه به هم می پیوندند و غم مشترک بین آنها ، عشقی عمیق را موجب می شود . "الیزابت" ،زنی ست افسرده که بخاطر از دست دادن همسرش از همه چیز ناامید شده بود ولی به تازگی تصمیم گرفته با دختر پنج ساله اش از خانۀ مادرش ، به خانۀ خود بازگردد و زندگی مستقل و جدیدش را از نو بسازد . آن سمت کتاب هوای او ، مردی ست خشمگین و منزوی که همسر و فرزندش را از دست داده و همه را با رفتارهایش از خود دور کرده ؛ همۀ دنیای "تریستن" در پسرش خلاصه می شد ،بطوریکه تمام بدنش را با خالکوبی هایی از نقاشی های او پر کرده … وقتی الیزابت به خانه برمی گردد ، در یک برخورد نه چنان جالب با تریستن که همسایۀ جدید الیزابت است ،برخورد می کند و همین تصادف، شروع آشنایی این دو زن و مرد زخم خورده و غمگین است … خواندن رمان هوای او را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : دوستدار ادبیات داستانی و رمان های عاشقانه هستند . تکه هایی از متن رمان هوای او : دستگیره‌ی فلزی سفید را گرفتم و در توری را باز کردم. اما با شنیدن صدایش پاهایم از حرکت ایستادند. با صدای روح گمشده‌ای که عزیزانش را برای خداحافظی می‌بوسد، آهسته گفت: «دزدکی می‌خزند توی تن تو، زمین‌گیرت می‌کنند.» صدایش ملایم‌تر از قبل بود. هنوز هم گرفتگی خش‌دار را داشت اما این بار ذره‌ای بی‌گناهی در صدایش بود. برایم توضیح داد: «خاطره‌های کوچیک رو می‌گم.» به طرفش برگشتم. به چمن‌زن تکیه داده بود. هیچ وقت نگاهش را اینقدر زنده ندیده بودم. اما شکل غمگینی از زنده بودن بود. آن چشم‌های طوفانی پیر. هوا را به درونم کشیدم تا فقط مانع افتادنم شوم. «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خاطره کوچیکا از اصل کاری‌ها بدترن. من می‌تونم با یاد روز تولدش یا روز مرگش کنار بیام اما خاطره‌ی چیزهای کوچیکی مثل مدل چمن کوتاه کردنش یا اونطوری که فقط تیکه‌های طنز روزنامه رو می‌خوند یا اینکه فقط شب سال نو یه نخ سیگار می‌کشید.» تریستن ادامه داد: «یا جوری که بند کفشش رو می‌بست یا با شیطنت توی گودال آب پریدنش یا اونجوری که با انگشت اشاره‌ش کف دستم رد می‌ساخت و همیشه هم یه قلب می‌کشید.» «تو هم کسی رو از دست دادی؟» «همسرم رو.» «اوه!» آهسته‌تر از قبل ادامه داد: «و پسرم.» قلبم متلاشی شد. «خیلی متاسفم. حتی نمی‌تونم تصور کنم…» او نگاهش را به چمن‌های تازه‌کوتاه‌شده دوخت و من کلماتم را گم کردم. تصور از دست دادن عشق زندگی‌ام و دختر کوچکم با هم کشنده بود. اگر من جای او بودم بدون شک تسلیم می‌شدم. «مدل مخصوص دعا کردن پسرم. اینطوری که ر رو برعکس از پایین به بالا می‌نوشت. جوری که ماشین اسباب‌بازی‌هاش رو داغون می‌کرد تتا بتونه از اول سر همشون کنه.»

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.