مدرسه جاسوسی 1 (گروگان گیری)
- نویسنده
- استوارت گیبز
- مترجم
- مریم رفیعی
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 256
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786004621533
معرفی کتاب
مدرسه جاسوسی اثری از استوارت گیبز ،یک مجموعۀ هفت جلدی با ژانر جنایی _ ماجراجوییه که توسط انتشارات پرتقال و برای همه ی نوجوونایی که عاشق داستان های نفس گیر و هیجان انگیزن ، به فارسی برگردونده شده ؛ این مجموعۀ داستانی جذاب ، نه فقط بین فارسی زبونا ،بلکه بین همۀ بچه های سراسر دنیا کلی طرفدار داره ؛به قدری که مدت هاست توی لیست پرفروش ترینای نیویورک تایمز و خیلی دیگه از سایتای مطرح بین المللی کتاب، جاخوش کرده . شخصیت اصلی این مجموعه ، پسری 12 ساله به نام "بن ریپلیِ" که توی مدرسه شاگرد اوله و همه اونو نابغۀ ریاضی میدونن ؛ ولی بن توی زندگیش کاری جز درس خوندن نکرده و یجورایی میشه گفت یه دست و پاچلفتی تموم عیاره …! ماجرای اصلی قسمت اول مدرسه جاسوسی از جایی شروع میشه که یه گروه جاسوسی به اسم "اَبَرجاسوس های آینده" از طرف آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا ، بن رو به عنوان یه مأمور مخفی انتخاب می کنه …! اما واقعیت اینه که از بنِ دست و پاچلفتیِ بیچاره قراره به عنوان یه طعمه، برای بیرون کشیدن جاسوسی دوجانبه استفاده بشه …! با استوارت گیبز در کتاب مدرسه جاسوسی1(گروگان گیری) همراه شید و از ماجراهای بامزه و مهیج بن ریپلی لذت ببرید ؛ مطمئنم تا پایان داستان ، نمی تونید از خوندن کتاب دل بکنید … خواندن کتاب مدرسه جاسوسی 1(گروگان گیری) را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : در ردۀ سنی +12 قرار داشته و عاشق داستان های مهیج و سرگرم کننده هستند . افتخارات کتاب مدرسه جاسوسی 1(گروگان گیری) : قرار گرفتن در لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز نامزد جایزۀ ادگار در سال 2013 تکه هایی از متن کتاب مدرسه جاسوسی1 (گروگان گیری) : (سلام بن. اسم من الکساندر هِیله .برای سازمان سیا کار می کنم .) این را مردی گفت که در اتاق نشیمن خانه مان نشسته بود و با این جمله زندگی ام ناگهان جذاب شد. تا قبل از آن جذاب نبود . به هیچ وجه! آن روز یک نمونۀ خوبش بود : روز چهارهزاروپانصدوهشتادوسوم،هفت ماه پس از آغاز سیزدهمین سال زندگی کسالت آورم.به زور از تختم بیرون آمده بودم،صبحانه خورده بودم، به مدرسه راهنمایی رفته بودم،در کلاسی حوصله ام سررفته بود،به دخترهایی زل زده بودم که خجالت می کشیدم با آنها حرف بزنم،ناهار خورده بودم،زنگ ورزش را به هر جان کندنی بود گذرانده بودم،سر کلاس ریاضی چرت زده بودم،اذیت و آزار درک و جرک را تحمل کرده بودم،و با اتوبوس به خانه برگشته بودم …و مرد کت و شلوارپوشی را روی کاناپه ی خانه مان دیدم . حتی یک ثانیه هم در جاسوس بودنش شک نکردم …!الکسندر هِیل با تصویری که من از جاسوس ها در ذهن داشتم، مو نمی زد . شاید کمی مسن تر بود _حدوداً پنجاه ساله به نظر می رسید_ولی مؤدب و خوش رفتار بود . زخم کوچکی روی چانه اش داشت . حدس زدم جای گلوله باشد یا شاید یک چیز خفن تر ، مثل کمان زنبورکی . آدم را یاد جیمز باند می انداخت . می شد خیال کرد سوار ماشینش در راه خانه مان درگیر تعقیب و گریز شده و مثل آب خوردن آدم بدها را از سر راه برداشته...
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
