محدوده ی مرگ
- نویسنده
- کاترین آردن
- مترجم
- نگار شجاعی
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 206
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786004625395
معرفی کتاب
درواقع مرد همیشه خندان" ،قدرت برآورده کردن عمیق ترین آرزوهای افراد در ازای گرفتن بهایی سنگین از آنها را داشت ؛ زنی درمقابل حفظ مزرعه اش ،روح بچه های کلاس ششم را با مردهمیشه خندان معامله می کند . اما قبل ازاینکه روح بچه ها در اختیار اوقرار گیرد ،شخصی ناشناس به سه نفر از بچه های کلاس،یعنی "اُلی" ، "کوکو" و "برایان" هشدار میدهد و آنها نجات پیدامی کنند . اُلی تصمیم می گیرد به همراه کوکو و برایان برای نجات بقیۀ بچه ها،با مردهمیشه خندان مقابله کند و هرطورشده اورا فریب دهند . کاترین آردن دراین کتاب ،داستانی متفاوت و پرکشش ،با رگه هایی از اتفاقات ترسناک روایت می کند که بعداز خواندن چندصفحه از آن،به قدری مجذوب شخصیت های شجاع و ماجراهای جذاب آنها خواهید شد که قادر به کنارگذاشتن کتاب نخواهید بود . شما میتوانید ادامۀ داستان کتاب محدوده مرگ را در اثر بعدی این نویسنده،یعنی کتاب صدای مردگان مطالعه کنید . کتاب محدوده مرگ را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12ساله بوده و از خواندن داستان های مهیج و فانتزی لذت می برند . افتخارات کتاب محدوده مرگ : درلیست کتاب های پرفروش نیویورک تایمز نامزد دریافت جایزۀ بهترین کتاب کودکان گودریدز در سال 2018 نظر منتقدان درمورد کتاب محدوده مرگ : یک داستان ارواح ترسناک و مسحورکننده . (Barnes & Noble) این سفر "اُلی" در اندوه و دوستی ست که این کتاب را جذاب و دوست داشتنی می کند . (Horn Book) کتابی که بی تردید به یک اثر کلاسیک تبدیل خواهد شد . (Penguin) تکه هایی از متن محدوده مرگ : اُلی دوچرخهاش را روی سراشیبی جانسونهیل رها کرد. تنها بودن توی این آفتاب دلچسب حس خوبی داشت. سمت راستش، رودخانه با درخششی نقرهای جاری بود و با سنگها خوشوبش میکرد. برگ درختهایی که مثل شعلهٔ آتش در نور میدرخشیدند، در اطراف رود روی زمین میریخت. هوا خیلی هم گرم نبود، اما گرمتر از آن بود که در ماه اکتبر انتظار داری. به قدری خنک بود که باید شلوار جین میپوشیدی تا سردت نشود، اما وقتی میرفتی توی آفتاب، گرمای لذتبخشش را روی صورتت حس میکردی. از وسط کمدهای سبزرنگ رد شد. در هر طرف دیوار سی و شش کمد بود. بعد، از راهرویی گذشت که همیشه بوی سفیدکننده و ساندویچ مانده میداد. درهای ورودی را باز کرد و روی چمنهای جلوی مدرسه قدم گذاشت. نور خورشید به همه جا میتابید و برگهای طلایی در خُنکای هوا میلرزیدند؛ پاییز به اِوانزبرگ شرقی آمده بود. اُلی با شادمانی نفس کشید. میخواست سوار دوچرخهاش بشود و مسیر کنار نهر را با بیشترین سرعت رکاب بزند و تا جایی که میتواند از اینجا دور شود. شاید هم میپرید توی آب. آب نهر آنقدرها هم سرد نبود. خورشید ساعت ۵:۵۸ دقیقه غروب میکرد، تا آن موقع وقت داشت. دمِ غروب به خانه برمیگشت. اگر دیر به خانه میرسید، بابا عصبانی میشد. البته بابا همیشه نگران بود. اُلی میتوانست از خودش مراقبت کند. دوچرخهٔ آلبالوییاش مدل اِشوین بود. با دقت آن را در نزدیکترین جا به ورودی مدرسه قفل کرده بود. توی اِوانزبرگ کسی دوچرخه نمیدزدید ـ البته شاید ـ اما اُلی عاشق دوچرخهاش بود و کسی چه میداند، شاید بعضیها برای اینکه سر به سرت بگذارند، چرخهای دوچرخهات را کش بروند و پنهانش کنند. با هر دو دستش قفل دوچرخه را گرفته بود، زبانش بیرون زده بود و همینطور با رمز قفل کلنجار میرفت. ناگهان صدای جیغی هوا را شکافت. یک نفر فریاد میزد: «اون مال منه! بدهش به من! نه... حق نداری بهش دست بزنی. نه!»
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
