کوچه کتاب

قمار باز ( با نه تفسیر )

نویسنده
داستایفسکی
مترجم
حمیدرضا آتش برآب
ناشر
علمی و فرهنگی
جلد
سلفون
قطع
پالتویی
تعداد صفحه
515
سال چاپ
1402
شابک
9786004360883
۲۶۴٬۰۰۰ تومان۳۳۰٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

رمان قمارباز ،یکی از مشهور ترین آثار نویسندۀ روس ،فئودور داستایفسکی ست که از عشق،جنون،قمار،توطئه گری و طمع می گوید . داستان حول محور زندگی پر فراز و نشیب مردی می گذرد که برای رسیدن به عشقش ، به قماری دیوانه وار رو می آورد و نهایتاً همه چیزش را از دست می دهد. داستان از جانب مرد جوانی به نام "الکسی ایوانویچ" روایت می شود که به عنوان یک معلم سرخانه وارد خانۀ فردی ملقب به نام "ژنرال" می شود . ژنرال که بدهی زیادی بالا آورده از دست طلبکارانش کشورش را ترک کرده و به هتلی مجلل پناه آورده ؛ او منتظر مرگ عمه اش است تا نهایتاً ثروت او به ژنرال برسد و بتواند خود را از این بلاتکلیفی نجات دهد . بعد از گذشت مدتی ، ایوانویچ دلباختۀ دخترخواندۀ ژنرال که "پولینا" نام دارد، می شود ولی پولیا با بی مهری با ایوانویچ برخورد می کند؛ چرا که او در سطح خانوادۀ آنها نیست ! به همین خاطر ایوانویچ با پولی که پولینا به او قرض می دهد ، به سمت قمار کشیده می شود . او که اعتقاد زیادی به شانس خوب خود دارد ، در ابتدا برد های زیادی بدست می آورد ، به حدی که طمع قمار ، باعث نابودی  همۀ دارایی اش می شود..! فئودور داستایفسکی در سن 45 سالگی و تنها ظرف مدت 26 روز و در حالیکه قرض سنگینی داشته ، به نوشتن رمان قمارباز می پردازد و شاید به همین خاطر است که او توانسته با شخصیت پردازی های بی نظیرش ،چنین شاهکاری را در مدتی کوتاه خلق کند …! خواندن رمان قمارباز را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به ادبیات داستانی و رمان های کلاسیک علاقمند هستند . نظر منتقدان در مورد رمان قمارباز : رمانی تاریک و هیجان انگیز . (Goodreads) رمانی با طنزی سیاه در مورد طمع و خودتخریب گری .(Bloomsbury) یک تصویر روانشناسانۀ خیره کننده . (Penguin Random House) تکه هایی از رمان قمارباز : وقتی با بچه‌ها برای شام برگشتم به کسانی برخوردم که دسته جمعی راه افتاده بودند و نمی‌دانم به دیدن کدام یک از ویرانه‌های باستانی اطراف می‌رفتند؛ با دو تا کالسکه باشکوه و رفیع و با اسب‌های عالی، مادموازل بلانش با ماریا فیلیپوونا و پولینا یک کالسکه را اشغال کرده بودند و آن مردک فرانسوی و آن انگلیسی و ژنرال در دنبال آنها با اسب می‌رفتند. عابران می‌ایستادند و کوکبه‌ی آنها را تماشا می‌کردند. هیمنه‌ی آنها تأثیر خودش را کرده بود ولی ژنرال، آدمی نبود که بتواند از آن سودی ببرد. من حساب کرده بودم که با چهار هزار فرانکی که از این سفر برایشان آورده بودم و با آن چه خودشان توانسته بودند قرض کنند باید الان هفت تا هشت هزار فرانک داشته باشند و این برای مادموازل بلانش خیلی کم بود. مادموازل بلانش نیز به اتفاق مادرش در مهمان‌خانه‌ی ما منزل گرفته بود. مردک فرانسوی هم همینطور. گارسون‌ها او را میوسیولو کنت، خطاب می‌کردند. مادر مادموازل بلانش هم مادام لاکنتس خطاب می‌شد. آخر هم آنها کنت و کنتس بودند. من کاملا شک داشتم که موسیولو کنت در موقع شام مرا به جا بیاورد. ژنرال هم طبق معمول، هیچ در فکر معرفی کردن من نبود و یا اقلا در فکر این نبود که اسم مرا برای او بگوید و مسیولو کنت هم، که در روسیه مدتی اقامت کرده بود، می‌دانست که یک آموزگار در نظر روس‌ها چه شخصیت کوچکی است. ولی گذشته از این‌ها او مرا خوب می‌شناخت. اما راستش را بخواهید آن‌ها هرگز منتظر نبودند که مرا سر میز ببینند. فکر می‌کردم که ژنرال فراموش کرده است دستورهای لازم را بدهد وگرنه بی‌شک مرا هم به میز مهمانان دعوت می‌کردند. من خودم، خودم را معرفی کردم؛ گر چه این کار برایم به قیمت یک نگاه ناراضی ژنرال تمام شد و ماریا فیلیپوونای مهربان فورا یک صندلی به من نشان داد. ملاقات با مستر آستلی، مرا از موقعیت دشواری که داشتم نجات داد و خواه‌ناخواه، من دیگر خودم را شریک در جمع آنها می‌دیدم

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.