قلب مدفون
- نویسنده
- فرانسیس هاردینگ
- مترجم
- آرزو مقدس
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 520
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786222740313
معرفی کتاب
قلب مدفون ،نوشتۀ فرانسیس هاردینگ ،داستانی فانتزی و ماجراجویانه درمورد دو دوست صیمیمی ست که برای کشف یک راز سر به مهر در اعماق اقیانوس ،وارد یک ماجراجویی هیجان انگیز می شوند . اهالی جزیرۀ "میریاد" قرن ها تحت سلطۀ خدایان بی رحم و ترسناک دریاها بودند ؛ آنها سالها به طرز بی رحمانه ای برمردم جزیره حکمرانی کردند تااینکه میان خدایان بی رحم، به مدت یک هفته جنگی به راه می افتد که باعث موج های طوفانی و درنهایت نابودی تمام خدایان می شود . دراین میان بسیاری از مردم جزیرۀ میریاد ، جان خود را از دست دادند و بقایای خدایان ،دراعماق دریا مدفون شد ؛ از آن پس افسانه ای میان مردم جزیره رد و بدل می شد که اگر کسی بتواند تکه ای از جسم خدایان را درکف اقیانوس پیدا کند ،به خوشبختی و ثروتی بی پایان می رسد . اکنون 30سال از آن ماجرا می گذرد و "هارک" و "جلت" که دو دوست صمیمی هستند ،تصمیم می گیرند یک ماجراجویی هیجان انگیز دراعماق دریاها را آغاز کنند ؛این ماجراجویی به قدری پرمخاطره است که جلت تا مرز غرق شدن و نابودی پیش می رود ! اما هارک موفق می شود با پیدا کردن یک شیء اسرارآمیز ، جان جلت را نجات دهند ؛ اما همین موضوع باعث می شود اتفاقاتی برای جلت و هارک رقم بخورد که اصلاً تا پیش از آن تصورش راهم نمی کردند ! فرانسیس هاردینگ در کتاب قلب مدفون ،به روایت یک فانتزیِ جذاب و پرفراز و نشیب پرداخته که نوجوانان عاشق ماجراجویی را به دنیای افسانه ها می برد . خواندن رمان قلب مدفون را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 16ساله اند و به ماجراجویی و داستان های هیجان انگیز علاقمندند . افتخارات کتاب قلب مدفون : نامزد جایزۀ Lodestar در سال 2020 نامزد جایزۀ انجمن علمی-تخیلی بریتانیا در سال 2019 نظر منتقدان درمورد کتاب قلب مدفون : یک فانتزی خیره کننده ،ماجراجویی بی نظیر و داستان ملایم برای نوجوانان ! (Publishers Weekly) هاردینگ در خلق داستان های تکان دهنده و تاریک ،بسیار قدرتمند است . (وال استریت ژورنال) این کتاب دقیقاً همان تجربه ای را خلق می کند که طرفداران "هاردینگ" انتظارش را دارند : تجربه ای خارق العاده . (Shelf Awareness) تکه هایی از متن قلب مدفون : تا اینجای روز هوا صاف بود، اما جزیرههای دوردست افق کمکم داشتند در مِهی که وعدهٔ باران میداد مات و پنهان میشدند. بوی خرچنگهای کبابی از آتشدانهای کنار دریا به مشام هارک رسید و یکباره احساس کرد دارد از عشق به جزیرهاش مدهوش میشود. همهٔ چهارده سال عمرش را در ساحلهای ناهموار اشتیاق بانو گذرانده بود، اما جز درسهایی که از آن گرفته بود، به چیز دیگری نیاز نداشت. هرچه باشد، همهکس و همهچیز دیر یا زود به جزیرهٔ او میآمدند که البته بیشتر وقتها یا گم شده و یا در هم شکسته بودند، اما مهم نبود. او به لهجههای جورواجور این جزیره، به رفتوآمد کشتیهای بزرگ و به فروش یواشکی تقریباً همهچیز در آن عشق میورزید. او عاشق ذات دغلکار و طمعکارش بود. جِلت هم باید اینجا بود و میدید. اصلاً جلت کدوم گوری غیبش زده؟ این فکر بیهوا به ذهنش افتاد و لشکری از نگرانیها هم پشت سرش شتابان حمله کردند. جلت از هارک خواسته بود آن روز صبح کنار تلمبهخانه به دیدنش برود تا دربارهٔ «کاری» حرف بزنند که یک نفر میخواست برایش بکنند. هارک دو ساعت آنجا منتظرش مانده بود تا اینکه دیگر ناامید شده بود. جلت همیشه همینطوری بود. وقتهایی که مهم بود همیشه در کنارت بود، اما بقیهٔ وقتها بدون اینکه توضیحی بدهد یا عذرخواهی کند، مثل گربهها برای خودش میآمد و میرفت. هارک میدانست که احتمالاً جلت سرش به جایی گرم شده. با وجود این، با هر ساعتی که میگذشت و از بهترین دوست هارک خبری نمیشد کرم انگل تهوعآور اضطراب مثل خوره به جان دلورودهاش میافتاد. جلت دشمن زیاد داشت و گذشتهاش هم پر از اتفاقهایی بود که گاهی دامنگیرش میشدند. مرد تاجر چشمهایش را هم کشیده بود و از دریچهٔ دوربینِ تکچشمی به اسکله نگاه میکرد. «حالا چهجوری باید فرزند اعماق رو تشخیص بدیم؟» «ایبابا، حتماً اون رو میشناسی! طولش اندازهٔ یه قایق دودَکلهست؛ یه کاوندهٔ درستوحسابیِ زیردریاست. سیتا پارو داره، بدنهش از فولاد خشکه۸ سیاهه، دهتا چنگک و سهتا پرهٔ عقبی داره. بهترین و بزرگترین زیردریایی بازیابیه. چشم جمعیت که بهش بیفته، دیوونه میشن.» هارک هم مثل بقیهٔ ساکنان اشتیاق بانو، حسابی به فرزند اعماق افتخار میکرد.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
