فرزندان تاریکی 2 (در دل نفوذی ها)
- نویسنده
- مارگارت پیترسون هدیکس
- مترجم
- مروا باقریان
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 172
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9786004628778
معرفی کتاب
در دل نفوذی ها ، دومین جلد از مجموعۀ فرزندان تاریکی و ادامۀ داستان زندگی سخت "لوک گارنر" است . پسری که یک فرزند سوم غیرقانونی ست و حالا سعی دارد زندگی جدیدی برای خودش دست و پا کند ؛ اما همرنگ جماعت شدن برای پسری که 12 سال به دور از مردم و جامعه ، فقط از پشت پنجره های خانه ، نظاره گر بوده ، کار راحتی نیست ! لوک به کمک آقای "تالبوت" ، هویت یک پسر مرده را برای خود گرفته و اکنون قرار است به مدرسۀ شبانه روزیِ "هندریکس" برود . ولی هیچ چیز به زیباییِ تصورات لوک پیش نمی رود ! ترس او برای لو رفتن و غیرطبیعی بودنش از یک طرف و رفتار های آزاردهندۀ دانش آموزان قلدُر و معلمان عبوس مدرسه از سوی دیگر، شرایط را برای پسر جوان داستان ما ،طاقت فرسا تر کرده است . مسئلۀ دیگری که مدتی ست ذهن لوک را به خود جلب کرده این است که این مدرسۀ بزرگ هیچ پنجره ای ندارد و بعضی از بچه ها هم رفتارهای عیجب و غریبی از خودشان نشان می دهند. تا اینکه لوک موفق می شود دری را کشف کند که برخلاف بقیۀ درهای مدرسه قفل نیست ... خواندن کتاب فرزندان تاریکی 2 ( در دل نفوذی ها ) را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 15 سال سن دارند و به داستان های علمی-تخیلی و پر از هیجان و ماجراجویی علاقمند هستند . افتخارات کتاب فرزندان تاریکی 2 ( در دل نفوذی ها ) : نامزد جایزۀ Iowa Teen Award Master List در سال 2003 نامزد جایزۀ خوانندگان جوان پنسیلوانیا در سال 2003 حضور در لیست مطالعۀ دبیرستان تیشاز در سال 2002 پیشنهاد شده توسط American Bookseller Pick of the Lists در سال 2001 نظر منتقدان در مورد کتاب فرزندان تاریکی 2 ( در دل نفوذی ها ) : تجربیات لوک در این داستان جذاب و باورپذیرند . اگر از اولین کتاب لذت برده اید ، "در دل نفوذی ها" را از دست ندهید ! (Booklist) سرشار از تعلیق ، جزئیات و رخدادهای غافل گیرکننده . (Publishers Weekly) تکه هایی از متن فرزندان تاریکی 2 ( در دل نفوذی ها) : لوک، یک روز صبح سر راه کلاسش، در را دید. شب قبلش درست نخوابیده بود؛ به همین دلیل هم گیج و کندذهن شده بود. آرام در راهرو پیش میرفت و دنبال یک کلاس آشنا میگشت تا قبل از آنکه نگهبان راهرو سرش داد بکشد، داخلش شود. در مسیر بین کلاسها به پایش چشم میدوخت و بینواتر از آن بود که سرش را بالا بگیرد؛ اما درست وقتی از گوشهای پیچید، چیزی محکم به او خورد. لوک سر بلند کرد و دید پسر بدون عذرخواهی عین برق از کنارش رد شد. بعد، وقتی لوک سرش را دوباره به روبهرو گرداند، در را دید. در به بیرون باز میشد. لوک نمیتوانست با اطمینان بگوید که قبلاً صد بار از کنارش رد شده یا هیچوقت رد نشده. درست مثل ده بیست درِ دیگرِ مدرسه، از چوب یکپارچه بود با دستگیرهٔ برنجی. قدری هم لای آن باز بود. اما از پشت در، لوک میتوانست چمن و درخت و آسمان را، بیرون از مدرسه ببیند. فکر نکرد؛ حتی صبر نکرد تا مطمئن شود نگهبان راهرو او را زیر نظر ندارد. در یک چشمبرهمزدن، لوک از در بیرون رفت. بیرون از مدرسه، لوک بیحرکت ایستاده و پشتش به دیوار مدرسه بود. بهسختی نفس میکشید. بخش کوچک و منطقی مغزش به او میگفت، یادداشت رو بخون و برگرد داخل، قبل از اینکه کسی تو رو ببینه! اما نمیتوانست تکان بخورد. ماه مِی بود. چمنزار پیش رویش شبیه فرشی سبزرنگ شده بود. درختهای ارغوان و بوتههای یاس شکوفه کرده بودند. خیال کرد حتی بوی پیچ امینالدوله هم به مشامش میرسد. ذهنش او را بازی داد و یکدفعه یک سال تمام او را در زمان به عقب برد؛ به زمانی که در فضای آزاد بیرون ایستاده و فکر میکرد آخرین بار است که در زندگی، پایش را بیرون میگذارد. کارگرهای دولت، تازه میخواستند درختان جنگل پشت خانهٔ پدریاش را قطع کنند و مادرش با ترسولرز به او دستور داد «لوک! بیا تو. همین حالا!» و وقتی جنگل نابود شد، خانهٔ جِن جایش را گرفت. ذهنش در زمان، جلو پرید و خاطرهٔ اولین باری را زنده کرد که به خانهٔ جِن رفته بود. پایش را از خانه بیرون گذاشته و حس کرده بود فلج شده است، درست مثل حالا. از حس هوای تازه روی پوستش شگفتزده شده بود، درست مثل حالا.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
