فرزندان تاریکی 1 (در دل سایه ها)
- نویسنده
- مارگارت پیترسون هدیکس
- مترجم
- مروا باقریان
- ناشر
- پرتقال
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 150
- سال چاپ
- 1401
- شابک
- 9786004628754
معرفی کتاب
در جامعۀ کتاب فرزندان تاریکی ، هیچ خانواده ای حق ندارد بیش از دو فرزند داشته باشد و فرزند سوم ، درست مثل یک مجرم ، توسط "پلیسِ جمعیت" دستگیر می شود ! مارگارت پیترسن هدیکس در این کتاب ،داستان زندگی پسری 12 ساله به نام "لوک" را روایت می کند که سومین فرزند یک خانوادۀ فقیر ،در شهری کوچک است . لوک به خاطر قوانین مستبدانۀ دولت ، همیشه در خانه زندانی بوده و حق انجام هیچ کاری را نداشته است ؛ او تا به حال هیچ دوستی نداشته ، مدرسه نرفته و همیشه دنیای بیرون را از پشت پنجره های خانه دیده . همه چیز وقتی بدتر می شود که دولت پدر و مادر لوک را مجبور می کند تا مزرعه شان را بفروشند و در آن جا برای اشراف، خانه بسازند ؛با این وضعیت حتی لوک نمی تواند در مزرعه و اطراف خانه شان قدم بزند . یک روز لوک از پشت پنجرۀ همسایه ، چهرۀ دختری را می بیند که مثل او جزء فرزندان تاریکی است و "جن" نام دارد . جن ، لوک را ترغیب می کند تا یک بار برای همیشه سرنوشت تاریکشان را تغییر دهند . اما این کار خطرات زیادی را برایشان به همراه خواهد داشت! خواندن کتاب فرزندان تاریکی 1 (در دل سایه ها) را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 15 سال سن دارند و به داستان های علمی-تخیلی و پر از هیجان و ماجراجویی علاقمند هستند . افتخارات مجموعۀ فرزندان تاریکی : برندۀ جایزۀ خوانندگان جوان کالیفرنیا در سال 2001 بهترین کتاب نوجوانان 1998 از نظر انجمن کتابخانه های آمریکا برندۀ جایزۀ بهترین کتاب نوجوانان پنسیلوانیا در سال 2002 نامزد جایزۀ دوروتی کنفیلد فیشر سال 2000 نامزد دریافت جایزۀ کتاب bluestem نظر منتقدان در مورد کتاب فرزندان تاریکی 1 ( در دل سایه ها ) : داستانی عالی برای دوستداران ماجراجویی .( Books-A-Million) رمانی دلهره آور و هوشمندانه . (Kirkus Reviews) تشویش آور و تفکربرانگیز . (Publishers Weekly) تکه هایی از متن فرزندان تاریکی 1 (در دل سایه ها) : لوک وقتی درِ اتاق زیرشیروانی را پشت سرش میبست، یکدفعه از حرکت ایستاد. نه، نه! حرفش را پس گرفت. نمیخواست کسی او را با تیر بزند. زانوهایش سست شدند و مجبور شد روی پلهها بنشیند. یکدفعه تمام عصبانیتش به ترس تبدیل شد. اگر کسی او را با تیر میزد چه؟ یاد شعاری افتاد که جن از او خواسته بود دست بگیرد. «به من آزادی بده یا جانم بسِتان.» یعنی جدی میگفت؟ یعنی انتظار داشت که...؟ نگذاشت به بعدش فکر کند. اگر هیچوقت برنمیگشت چه؟ باید میرفت؛ حتی شده برای مراقبت از جن؛ اما نمیتوانست... لوک صورتش را با دستانش پوشاند و سعی کرد از افکار خودش پنهان شود. چند ساعت بعد، مادر او را دید که هنوز روی پله کز کرده بود. «لوک! بیقرار شدی که من زودتر برسم خونه؟ روز خوبی داشتی؟» لوک جوری به او خیره شد که انگار او یک تصویر خیالی از جهانی دیگر بود. اصلاً نمیتوانست آنهمه حرف را پیش خودش نگه دارد. آماده برای اینکه همهچیز را از دلش بیرون بریزد، دهان باز کرد و گفت: «من...» مادر روی پیشانیاش دست گذاشت. «مریض شدی؟ خیلی رنگوروت پریده... لوک! تمام طول روز دلم برات شور میزنه؛ اما بعد به خودم یادآوری میکنم که جات توی خونه امنه و از آسیب دوری.» لبخندی کمجان به او زد و موهایش را بههمریخت. لوک بهزحمت آبدهانش را قورت داد و به خودش آمد. چه فکری با خودش کرده بود؟ او نمیتوانست دربارهٔ جن با کسی حرف بزند. نمیتوانست به او خیانت کند. بهدروغ گفت: «خوبم.» دستپاچه اضافه کرد: «فقط یادته که خیلی وقته توی آفتاب بیرون نرفتم. البته گلایهای ندارم.» و دوباره خودش را پنهان کرد.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
