عقاید یک دلقک
- نویسنده
- هاینریش بل
- مترجم
- شریف لنکرانی
- ناشر
- جامی، مصدق
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 316
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9789647468497
معرفی کتاب
کتاب عقاید یک دلقک ، نوشته ی هاینریش بل، زندگی غم انگیز دلقکی به نام “هانس شنیر” را روایت می کند که در دوران هیتلر و بعد از جنگ ،زندگی می کند. عقاید یک دلقک ،از تأثیرگذار ترین آثار قرن بیستم به شمار می رود و برنده ی جایزه نوبل ادبیات در سال 1972 و گئورگ بوخنر ۱۹۶۷ هم بوده است. شخصیت اصلی این رمان دلقکی است که با افسردگی ، تنبلی،مالیخولیا و سردردهای همیشگی دست و پنجه نرم می کند و بخاطر اعتقادات منحصر به فرد خودش از سمت جامعه و حتی عشق زندگیش “ماری” ترد شده است. هانس شنیر از خانواده ای متول آمده و بیش از 6 سال ،زندگی عاشقانه ای با ماری داشته اما بخاطر اعتقادات به ظاهر عجیبش، ماری او را ترک کرده و با مردی کاتولیک ،ازدواج کرده. عقاید یک دلقک ، در سال 1963 منتشر شد و بخاطر انتقادات آزادانۀ نویسنده اش به مسائل مذهبی و اجتماعی آن دوران آلمان ، با انتقادات زیادی مواجه شد اما سرانجام توانست در قرن بیستم به یکی از محبوب ترین کتاب های تاریخ بدل شود ؛بطوریکه بسیاری معتقدند هر کتابخوانی باید آن را در قفسۀ کتاب هایش داشته باشد . خواندن کتاب عقاید یک دلقک را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به رمان های خارجی ، رئال ، دراماتیک و هم چنین آزاداندیشانه علاقمند هستند . افتخارات رمان عقاید یک دلقک : برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات در سال 1972 برندۀ جایزۀ گئورگ در سال 1967 نظر منتقدان درمورد کتاب عقاید یک دلقک : تکان دهنده و بسیار غنی. (Christian Science Monitor) بل تیراندازی چیره دست است: با تیرهایی تیز و برنده و هدف هایی بی شمار . (New York Times) آثار بل به بالاترین سطوح بدعت، خلاقیت و تکامل ساختاری دست یافته اند. ( Daily Telegraph) تکه هایی از کتاب عقاید یک دلقک : من در بن متولد شدهام و اینجا خیلىها را مىشناسم: قوم و خویشها را، آشنایان را، همشاگردىهاى سابق را. پدر و مادرم اینجا زندگى مىکنند، و برادرم لئو، که توسط تسوپفنر کاتولیک شده است، در اینجا الهیات مىخواند. پدر و مادرم را لازم است ببینم، حداقل براى اینکه مسائل مالى را حل و فصل کنم. شاید هم این کار را به یک وکیل دعاوى واگذار کنم. در این باره هنوز تصمیم قطعى نگرفتهام. پس از مرگ خواهرم هنریته پدر ومادرم دیگر به عنوان پدر و مادر برایم وجود ندارند. هفده سال است که هنریته مرده. وقتى جنگ تمام شد او شانزده ساله بود، دخترى بود زیبا، بور و بهترین تنیسباز این حدود. آن روزها دخترهاى جوان را دعوت مىکردند که براى خدمت در گروههایى که براى مقاومت ضدهوایى تشکیل شده بود داوطلب بشوند و هنریته در ماه فوریه 1945 داوطلب شده بود. این جریان چنان سریع و بىدردسر عملى شد که من نفهمیدم چطور شد. از مدرسه مىآمدم و داشتم از خیابان مىگذشتم که دیدم هنریته در تراموایى نشسته است که داشت به طرف بن حرکت مىکرد، برایم دست تکان داد و خندید، من هم خندیدم. کوله پشتى بر پشت، کلاه سرمهاى رنگ قشنگى بر سر و یک پالتو کلفت آبى رنگ، با یقه پوستى، بر تن داشت. من هنریته را هیچ وقت با کلاه ندیده بودم، او همیشه اصرار داشت که کلاه سر نگذارد. کلاه قیافهاش را به کلى عوض کرده بود، و مانند یک زن جوان به نظر مىآمد. من گمان کردم به پیکنیک مىرود، هر چند موقع پیک نیک نبود. مدرسهها آن موقع از این کارها زیاد مىکردند.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
