کوچه کتاب

عاشقانه های کلاسیک 1 (جین ایر (جلد دوم)

نویسنده
شارلوت برونته
مترجم
نوشین ابراهیمی
ناشر
افق
جلد
گالینگور
قطع
جیبی
تعداد صفحه
496
سال چاپ
1403
شابک
9786003530645
۷۷۰٬۰۰۰ تومان۱٬۱۰۰٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

در جلد دوم رمان عاشقانه های کلاسیک (جین ایر 2) ادامه ی داستان زندگی پر فراز و نشیب جین ایر را می خوانیم. شارلوت برونته با قلم جادویی خود به راحتی خواننده را غرق در داستان هایش می کند . "جین ایر" دختر زیبا و جوانی ست که در کودکی، پدر و مادرش را از دست می دهد و بعد از گذراندن روزهایی سخت نزد اقوامش ، به پرورشگاهی طاقت فرسا پناه می برد. او دوران کودکی و نوجوانی سختی را طی می کند تا اینکه هوش و استعداد سرشارش به کمکش می آید. سر انجام "جین" ، به عنوان یک معلم سرخانه ، به استخدام آقای "روچستر" که مردی متمول و اشراف زاده است در می آید. بعد از گذشت مدتی ، روچستر شیفتۀ جین می شود و از او خواستگاری می کند ؛ گویا جین هم می تواند طعم شیرین خوشبختی را بچشد ؛ تا اینکه با حقیقتی شوم روبرو می شود ….! خواندن کتاب عاشقانه های کلاسیک (جین ایر 2) را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به داستان های کلاسیک و عاشقانه علاقمند هستند . تکه هایی از متن عاشقانه های کلاسیک (جین ایر 2) : همان‌طور که لباس می‌پوشیدم، فکر کردم نکند تمام اتفاق‌های دیشب خواب و خیال بوده. تا وقتی دوباره آقای راچستر را نمی‌دیدم و او عشق و پیمانش را تکرار نمی‌کرد، نمی‌توانستم مطمئن باشم. وقتی موهایم را مرتب می‌کردم، صورتم را در آینه نگاه کردم و متوجه شدم که دیگر عادی نیست. چهره‌ام پرامید شده و رنگ زندگی گرفته‌ بود. انگار چشمانم به چشمه‌ی وصال باز شده و از امواج تابناکش فروغ گرفته‌ بودند. قبلاً بارها پیش آمده‌ بود که دلم نمی‌خواست به چهره‌ی اربابم نگاه کنم، چون می‌ترسیدم از نگاهم خوشش نیاید، اما حالا مطمئن بودم می‌توانم صورتم را مقابلش بگیرم، بی‌آنکه عشق او را نسبت به خودم سرد کنم. یک پیراهن تابستانی ساده، اما تمیز و سبک از گنجه‌ام برداشتم و پوشیدم. تا‌به‌حال لباسی چنین برازنده نپوشیده‌ بودم، چون هیچ لباسی را با این همه شادمانی نپوشیده‌ بودم. وقتی به راهروی طبقه‌ی پایین دویدم از اینکه آن شب طوفانی جایش را به صبح دل‌انگیز ماه ژوئن داده‌ بود تعجب نکردم. از لای در شیشه‌ای نسیمی تازه و معطر به داخل می‌وزید. وقتی من آن‌قدر خوشحال بودم حتماً طبیعت هم سرحال بود. یک زن گدا و پسرکش (هر دو رنگ‌پریده و ژنده‌پوش) از گذرگاه بالا می‌آمدند. دویدم و هر چه پول در کیفم بود به آن‌ها دادم حدود سه‌چهار شیلینگ. آن‌ها هم باید در شادی من شریک می‌شدند. کلاغ‌ها قارقار می‌کردند و پرندگانِ سرخوش آواز می‌خواندند، اما هیچ‌چیز خوش‌آهنگ‌تر و شادتر از قلب مسرور من نبود. خانم فرفاکس با قیافه‌ای عبوس سرش را از پنجره بیرون آورد و با لحنی ناراحت گفت: «دوشیزه ایر، نمی‌آیید صبحانه بخورید؟» موقع خوردن صبحانه سرد و ساکت بود، اما زود بود که موضوع را برایش توضیح بدهم. باید صبر می‌کردم تا خود ارباب قضیه را روشن کند. خانم فرفاکس هم باید منتظر می‌ماند. صبحانه‌ام را خوردم و به طبقه‌ی بالا دویدم. آدل از کلاس درس بیرون می‌آمد. – کجا می‌روی؟ موقع درس است. – آقای راچستر گفت بروم پیش پرستارم. – خودش کجاست؟ به اتاقی که آن را ترک کرده‌ بود اشاره کرد و گفت: «آنجا.» وارد اتاق شدم. آقای راچستر آن جا ایستاده‌ بود. گفت: «بیا به من صبح‌بخیر بگو.» با خوشحالی جلو رفتم. دیگر نمی‌توانستم خشک‌ و رسمی حرف بزنم یا فقط دست بدهم. حالا وقت بوسه و آغوش بود. این کار خیلی طبیعی به‌نظر می‌رسید. چه خوب بود که دوستم داشت و عاشقانه رفتار می‌کرد

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.