زاده در قفس
- نویسنده
- پادما ونکاترامان
- مترجم
- شروین جوانبخت
- ناشر
- پرتقال
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 216
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9786222744670
معرفی کتاب
زاده در قفس ، اثری از پادنا ونکاترامان ، درمورد زندگی پرفراز و نشیب پسربچه ای 9ساله به نام "کبیر" است که از وقتی یادش می آید از پشت میله های سرد و زنگ زدۀ زندان ،دنیای بیرون را نظاره می کرده و اکنون به سنی رسیده که می تواند زندان را ترک کند . درواقع سال ها پیش ، مادر کبیر به خاطر جرمی که مرتکب نشده بود،به زندان می افتد و کبیر هم همانجا به دنیا می آید ، برزگ می شود و به مدرسه می رود ؛ او که پسری خیال پرداز است در ذهنش از هم سلولی هایشان یک خانوادۀ خیالی ساخته. تنها چیزی که کبیر از دنیای واقعی می داند ، اطلاعاتی ست که معلم دوست داشتنی اش برایش تعریف کرده . کبیر با رویای شروع یک زندگی جدید و شگفت انگیز ،زندان را ترک می کند ؛ اما چالش های زیادی در انتظار قهرمان قصۀ ماست که اصلاً انتظارشان را هم نداشت ! باید دید او تاچه اندازه میتواند با سرنوشت بی رحمانۀ خود،بجنگد . پادما ونکاترامان در رمان لطیف و پراحساس زاده در قفس ،با توصیف دقیق وقایع و تصویرسازی های بی نظیر از احساسات و عواطف کارکترهای خود ، توانسته داستانی بی نقص و دوست داشتنی ،مخصوص مخاطبین نوجوان خلق کند . خواندن کتاب زاده در قفس را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : در گروه سنی +12 سال هستند و به ژانر رئال علاقمندند . تکه هایی از متن زاده در قفس : پشـت میله ها، در قاب پنجره ی چهارگوش بالای دیوار، تکه ای از آسـمان در گذر است.آسمان، ماه ها مثل رنگ محوی که بر دیوارها پوسته پوسته شده، خاکستری بود، اما امروز طلایی و آبی است؛ روشن، مثل ترانه ای شاد.خیالاتم همیشه در شوق فرار میپرند بیرون تا بتوانم تمام آسمان را تصورکنم؛ شاید تمام جهان بزرگ را. ولی تخیلم خرده پاره های بسـیاری کم دارد، مثل پازل نصفه نیمه ای که در کلاس درسمان داریم. همه ی چیزهایی هم که بعد از نُه سال زندگی در اینجا از مادر و معلم هایم یاد گرفته ام، برای پر کردن این جاهای خالی کافی نیستند. ولـی تخیـل مـن کار خودش را میکنـد؛ ما، من و آما، آزادیـم و در دنیای بزرگ پشت میله ها که زندگی در آن جریان دارد، میگردیم . نگهبان فریاد میزند: »برپا! برپا!« من اسمش را گذاشته ام ماربانو، چون هرروز صبح مثل مار فیسفیس کنان بهمان میگوید: »برپا! بلند شین خرهای تنبـل!« بدجنس تریـن نگهبانمان اسـت، اما از همه ی آنها آراسـته تر اسـت؛همیشه موهایش را بالای سرش گوجهطای می بندد و سنجاق میزند. هـر بـار بـه یونیفرم خاکـی اتوکشـیده و پوتین های براقش نـگاه میکنم،شلختگی خودم بیشتر به چشمم می آید. انگشت های پاهای برهنه ام را تکان می دهـم. خـوب اسـت که حداقـل دمپایی دارم. آما و زن های دیگر همیشـه پابرهنه اند. مـادرم دسـت هایش را میگذارد روی گوش هایـم؛ بقیه ی نگهبان ها هم با ماربانو همراه می شـوند و چنان فحش های زشـتی بهمان می دهند که »خر« در مقابلش اصلاً ًفحش نیسـت. یعنی آمـا نمیداند هنوز هم صدایشـان را می شنوم؟ یادش رفته امروز نُه ساله شده ام ؟
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
