روزها در کتاب فروشی موریساکی
- نویسنده
- ساتوشی یاگی ساوا
- مترجم
- مژگان رنجبر
- ناشر
- کوله پشتی
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 160
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786004616317
معرفی کتاب
روزها در کتابفروشی موریساکی ، نوشتۀ ساتوشی یاگی ساوا ، رمانی زیبا و جادویی برای عاشقان کتاب است؛ این رمان نه تنها در لیست پرفروش ترین های وبسایت آمازون قرار گرفته ، برندۀ جایزۀ ادبی "چی یودا" نیز شده است . داستان از جایی آغاز می شود که دوست پسر "تاکوکو" ، تصمیم به ترک او و ازدواج با دختری دیگر می گیرد ؛ تاکوکو که نمی داند چطور این ناراحتی را تحمل کند ، محل کار قبلی اش را ترک و پیشنهاد عمو "ساتورو" برای زندگی در اتاق کوچک و قدیمیِ بالای کتابفروشی موریساکی، را می پذیرد. تاکوکوی 25 ساله که اکنون در کتابفروشی دنج و کوچک عمو ساتورو مشغول به کار شده ، هرروز تجربه های جدیدی را دربرخورد با مشتری های کتابفروشی کسب می کند؛ با آدم های بیشتری ارتباط برقرار می کند و به کمک همین کتاب ها خودش را از مشکلات قبلی نجات داد و حس های جدیدی را به زندگی اش راه داد . زمانیکه شروع به خواندن این رمان می کنید ، شما نیز همراه با تاکوکو و ساتورو ، به این کتابفروشی قدم می گذارید و با خواندن هر پاراگراف ، به دنیای کتاب های مختلف سفر می کنید ؛ ساتوشی یاگی ساوا ، با قلم بی نظیرش توانسته فضای دنج و منحصربه فرد این کتابفروشی در یکی از خیابان های توکیو ، رفت و آمد مشتری ها به کتابفروشی و داستان هریک از آنها را به زیبایی توصیف کند و در نهایت این نکته را به خواننده یادآور شود که می توان با چیزهای کوچکی مثل کتاب ها ، از زندگی لذت برد . خواندن رمان روزها در کتابفروشی موریساکی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به ادبیات داستانی و رمان هایی با وایب آرامش بخش و دلگرم کننده علاقمند هستند . افتخارات رمان روزها در کتابفروشی موریساکی : در لیست پرفروش ترین کتاب های وبسایت آمازون کتاب پرفروش ملی ژاپن برندۀ جایزۀ ادبی چی یودا و ... روزها در کتابفروشی موریساکی و اقتباس از آن : در سال 2010 با الهان از داستان این رمان ، یک فیلم سینمایی به کارگردانیِ Asako Hyuga ساخته شد . تکه هایی از متن روزها در کتابفروشی موریساکی: «مردها خوشباورن. مهم نیست کی باشن؛ چون همیشه میشه با غذا اغواشون کرد.» خندید و ادامه داد: «بهت یاد میدم. فقط سعی کن به حافظهت بسپری.» مطمئن نبودم از این ادراک برخوردار باشم که مردان چه حسی دارند. در حقیقت، انگار کسی که موموکو قلبش را میربود، من بودم. تردیدی نیست که درخواست داییام را کاملاً فراموش نکرده بودم و میکوشیدم به حرف زدن وادارش کنم، اما او همیشه میتوانست از پاسخ دادن به سؤالات من طفره برود. وقتی صمیمانه چیزی از او میپرسیدم، فقط میگفت: «خب، نمیدونم.» هرچقدر هم که تلاش میکردم او را گیر بیندازم، مثل مارماهی میلغزید و از دستم فرار میکرد. او دیگر به کسی تبدیل شده بود که بدون هیچ دلیل و منطقی از موضوعی به موضوع دیگر میپرد؛ بنابراین همیشه از هدف موردنظر دور میشد. بهمحض اینکه غذاها را جلوی من میچید، ازخودبیخود میشدم و بهکلی فراموش میکردم چیز دیگری بپرسم. هربار وضعیت به همین منوال پیش میرفت؛ بنابراین پیشرفت چندان زیادی نمیکردم. با وجود این، موفق شدم چند موضوع را دربارهاش بفهمم (وقتی مینوشید، بیباکتر میشد و بیشتر برایم حرف میزد؛ بنابراین اغلب وادار به نوشیدنش میکردم). او والدینش را زود از دست داده بود و خاله و داییاش در نیییگاتا بزرگش کرده بودند. بعد از دوران راهنمایی، در کارخانهی کوچکی مشغول به کار شده و بعد در بیستویکسالگی به توکیو آمده بود که اینجا، علاوهبر بسیاری مسائل دیگر، عاشق یک عکاس آیندهدار شده بود. (بیاختیار پرسیدم: «جدی میگی؟»)
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
