روباهی به نام پکس (1)
- نویسنده
- سارا پنی پکر
- مترجم
- بهرنگ خسروی
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 228
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786008347026
معرفی کتاب
روباهی به نام پکس نوشتۀ سارا پنی پکر روایتی زیبا و الهام بخش از یک دوستی متفاوت میان پسربچه ای به نام "پیتر" و روباهی به نام "پکس" است . پکس زمانیکه یک بچه روباه بود ،تمام اعضای خانواده اش کشته می شوند و پیتر او را نجات میدهد ؛ از آن به بعد پیتر و پکس به بهترین دوستان یکدیگر تبدیل می شوند و هیچ چیز نتوانسته بود باعث جدایی آنها شود ،بجز مورد آخری ! با اوج گرفتن جنگ ، پدر پیتر برای پیوستن به نیروهای نظامی اعزام می شود و این یعنی پیتر باید به خانۀ پدربزرگ برود و اجازه ندارد پکس را همراه خود بیاورد . او به اصرار پدرش مجبور می شود پکس را در جنگل رها کند ! اما بعداز گذشت چند روز ،پیتر از کردۀ خودش پشیمان شد و باوجود فاصلۀ زیادی که میان جنگل و خانۀ پدربزرگ وجودداشت ،تصمیم گرفت برای بازگرداندن پکس ،راهیِ سفر شود .بااینکه در طول سفر، خطرات و موانع زیادی سرراه پیتر وجود داشت ،اما او با فکر کردن به بهترین دوستش پکس ،با امید و ارادۀ بیشتری به راهش ادامه می داد . در سوی دیگر ماجر ، پکس ایمان داشت که پیتر به سراغش می آید و آنها بازهم می توانند درکنار یکدیگر باشند ؛ اما ازطرفی پکس توانسته بود در طول این مدت با فضای جنگل و حیات وحش خو بگیرد و حس می کرد متعلق به دنیای جدیدی ست که به تازگی با آن آشنا شده ... 📍جلد دوم این کتاب را اینجا مشاهده کنید . خواندن کتاب روباهی به نام پکس را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : در گروه سنی +12 هستند و به داستان های فانتزی و ژانر رئال علاقمندند . افتخارات کتاب روباهی به نام پکس : درلیست پرفروش ترین کتاب های کودک و نوجوان نیویورک تایمز دریافن نشان خوانندگان جوان کالیفرنیا در سال 2018 دریافت جایزۀ ویلیام آلن وایت در بخش داستان کودک و نوجوان سال 2016 دریافت جایزۀ یادبود جودی لوپز برای ادبیات کودک سال 2017 و ... نظر منتقدان درمورد کتاب روباهی به نام پکس : رمانی خوش ساخت و بسیار هیجان انگیز . (Barnes & Noble) داستانی احساسی و تفکربرانگیز دربارۀ درگیری ، وفاداری و عشق . (Horn Book) با زبانی دلکش و خردی دربارۀ انسان . (Time) مانند شخصیت خود روباه ، این کتاب نیز بسیار جذاب و دوست داشتنی ست . ( New York Times) تکه هایی از متن روباهی به نام پکس : وقتی نور در چشمهای پکس افتاد، کمی ترسید اما از جایش تکان نخورد. مردمک چشمهایش عادت کرد و پکس دید که مرد قوز کرده تا او را نگاه کند. پکس همچنان از جایش تکان نخورد. پنجهاش در هوا مانده بود و ظرف شیشهای هنوز بین دندانهایش بود. پکس به چهرهی مرد خیره شده بود و مرد هم او را نگاه میکرد. مرد زیر لب چیزی گفت و به چانهی خود دست کشید. بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن. پکس پنجهاش را کمی پایین آورد ولی همچنان به مرد نگاه میکرد تا ببیند چه کار میکند. پدر صاحبش باز هم بلند خندید. بعد ایستاد و درِ چادر را کنار زد. بعد هم با پا به سمت خروجی چادر اشاره کرد. پکس منظورش را فهمید. مرد این کار را قبلاً زیاد انجام داده بود. کنار در خانهشان، کنار در لانهاش؛ یعنی برو! همین الان برو و من کاری با تو ندارم. پکس به این قرارداد اطمینان داشت! پس به سرعت از کنار مرد رد شد و در تاریکی شب از چادر بیرون رفت. تا وقتی به دامنهی تپه رسید سرعتش را کم نکرد. ظرف شیشهای را زیر خاک قایم کرد. نزدیک صبح شده بود و پکس کمی قوز کرد تا رفت و آمدهای توی اردوگاه را برانداز کند. با اینکه مطمئن بود هیچکسی او را دنبال نکرده است، با این حال سمت شرق رفت و حدود نیم ساعت اردوگاه را دور زد تا دوباره به سمت رودخانه حرکت کند. وقتی پکس برگشت، رانت بیدار شده بود و برای اولین بار بعد از انفجار، داشت تلاش میکرد که بایستد. اما بریسل موافق نبود و میخواست که رانت دوباره بنشیند. پکس دید لبهای رانت خشک شده و چشمهایش گود افتادهاند. اون به آب احتیاج داره. بریسل رودخانه را نگاه کرد. فاصلهی زیادی تا آنجا بود؛ حتی برای یک روباه سالم. پس چطور رانت میتوانست آنقدر راه برود؟
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
