کوچه کتاب

دوباره با برادران گریم 2 (در جستجوی آینه ی گمشده)

نویسنده
ادم گیدویتز
مترجم
طوبی سلیمانی موحد
ناشر
پرتقال
قطع
رقعی
تعداد صفحه
289
سال چاپ
1402
شابک
9786004621212
۲۰۹٬۲۵۰ تومان۲۷۹٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

دوباره با برادران گریم ، مجموعه ای از داستان های ترسناک و هیجان انگیز است که با الهام از داستان های کلاسیک برادران گریم ، بازنویسی شده است ؛ در دومین جلد از این مجموعۀ جذاب ، تحت عنوان در جستجوی آینه گمشده ،داستانی وهم انگیز در اعماق جنگلی تاریک را می خوانیم . "جک" و "جیل" ، در میان گیاهان غول پیکر و جانوران ترسناک ، قدم می گذارند و شما را با ماجراجویی های ترسناک و نفس گیرشان همراه می کنند . آدام گیدویتز ، با اقتباس از داستان کلاسیک برادران گریم ، این قصۀ جذاب را بازنویسی کرده تا برای نسل جدید کودکان و نوجوانان ، جذاب و خواندنی تر شود . خواندن کتاب دوباره با برادران گریم 2 ( در جستجوی آینه گمشده ) را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12 سال سن داشته و با ژانر ترسناک و فانتزی علاقمند هستند . افتخارات مجموعۀ دوباره با برادران گریم : در لیست پرفروش ترین کتاب کودک و نوجوان نیویورک تایمز بهترین کتاب سال 2012 به انتخاب kirkus نظر منتقدان در مورد کتاب دوباره با برادران گریم2 (در جستجوی آینه گمشده) : تلخ و گزنده و در عین حال خنده دار . (The Horn Book) گیدویتز با دومین جلد از مجموعه اش برگشته تا داستانی برتر از یک افسانۀ تاریک و شوم بسازد . (School Library Journal)) تکه هایی از متن کتاب دوباره با برادران گریم 2 ( در جستجوی آینه گمشده ) : یک مرد شکم‌گنده گفت: «اینجا رو ببین. این دختر کوچولو تو شهر ما چی‌کار می‌کنه؟» جیل به همه‌ی سؤالات آن‌ها جواب‌های مبهمی داد و سعی کرد هیچ ظرفی از دستش بر زمین نیفتد. کارها، گفتگوها و تمام آدم‌های جدید به او کمک کردند که کمتر به پسر رنگ‌پریده‌ای فکر کند که طبقه‌ی بالا با آن پانسمان خونی به حال مرگ افتاده بود. بعد از اینکه مردم شهر حسابی خوردند و نوشیدند، مرد شکم‌گنده جیل را صدا کرد. کله‌ی طاس و براق و ریش قرمز پُرپشتی داشت. او به جیل لبخند زد و چشم‌هایش درخشیدند. «دلت می‌خواد یه قصه بشنوی؟» دهانش بوی نوشیدنی و پیراهنش بوی ماهی می‌داد. کسی سرش داد زد: «نترسون بچه رو.» و کلمه‌ی «بچه» را طوری گفت که انگار چندین هجا داشت. مرد ریش‌قرمز و شکم‌گنده خندید و به جیل نگاه کرد. «گمون نکنم تو به این راحتی بترسی. درست می‌گم؟» جیل با جدیت سرش را تکان داد. مرد زد زیر خنده و گفت: «دیدی گفتم!» او جیل را روی یک چهارپایه، کنار خود نشاند. بعد مهمانخانه ساکت شد و مرد قصه‌اش را آغاز کرد.

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.