کوچه کتاب

دروغگوی خوب (همه دروغ می گویند همه پنهان کاری می کنند)

نویسنده
کاترین مک کنزی
مترجم
ترزا شاهین
ناشر
کوله پشتی
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
408
سال چاپ
1402
شابک
9786004611848
۲۶۱٬۷۵۰ تومان۳۴۹٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

یک انفجار سه زن رازهای بسیار رمان دروغگوی خوب(همه دروغ می گویند ، همه پنهان کاری می کنند)،به قلم کاترین مک کنزی و ترجمۀ ترزا شاهین ،زندگی سه زن پس از انفجاری عظیم در شیکاگو را روایت می کند . اتفاقی غیرمنتظره که زندگی این سه زن را برای همیشه دستخوش تغییر کرده است. "سیسیلی" درحالی که در خیابان ، مقابل ساختمان ایستاده بود ، انفجار و فروپاشی آنرا به چشم دید؛ این درحالی بود که همسر و بهترین دوست او درهمان ساختمان بودند ! این فاجعه باعث یک بحران روحی-روانی جدی برای سیسیلی شد . "کیت" از این حادثه جان سالم به در برده و اکنون در امنیت کامل زندگی می کند ؛ او به هیچ وجه دوست ندارد خاطرات دردناک آن فاجعه را دوباره با خودش مرور کند .او مدام در تلاش است خودش را با کارهای متفرقه سرگرم کند . "فرنی" قرار بود با مادر واقعی اش پس از سالها در همان ساختمان شیکاگو ، ملاقاتی داشته باشد اما مادرش در آتش سوزی جانش را از دست داد ! اکنون ، یک سال از حادثۀ شیکاگو می گذرد و مطبوعات قصد دارند سالگردی برای یادبود قربانیان آن برگزار کنند ؛ این یادآوری، درست مثل یک کابوس برای سیسیلی ، کیت و فرنی می ماند ؛ این سه زن نمی توانند رازهای سنگینشان را در سینه حبس کنند... خواندن کتاب دروغگوی خوب ( همه دروغ می گویند،همه پنهان کاری می کنند) را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به ادبیات داستانی و رمان هایی با ته مایه هایی از روانشناسی علاقمندند . تکه هایی از متن دروغگوی خوب : دیر کرده بودم. به همین خاطر وقتی حادثه رخ داد، من آنجا نبودم. نه در ساختمان و نه حتی جایی نزدیک به آن. آن روز صبح زمان را گم کرده بودم. سعی داشتم بچه‌ها را آماده کنم و از در بیرون بروم. گاهی اتفاق می‌افتد. همه‌چیز مرتب بود و بعد... یک ساعت باید می‌گذشت تا تمام کارهایی را که برایشان وقتی مشخص تعیین کرده بودیم؛ انجام دهیم. گذاشتن بچه‌ها جلوی مدرسه، جشن تولد یکی از بچه‌ها، حتی یک‌بار نرسیدن به پرواز هواپیما، علی‌رغم اینکه در سالن پرواز بودیم و وقت زیادی داشتیم تا سوار هواپیما شویم. هرگز این نرسیدن‌ها و دیر کردن‌ها تأثیر زیادی بر روی زندگی‌ام نداشته‌اند. حداقل تا آنجایی که می‌دانم. فقط گاهی موجب ناامیدی و چشم‌غره بچه‌ها می‌شد. ما... ما... مامان است دیگر. معمولاً اینها از دست من خارج بود. می‌توانم قسم بخورم که هر کاری می‌کردم تا بتوانم سرِ وقت برسم. آن روز، گرچه... آن روز شاید عمداً دیر رسیدم. حالا قبول می‌کنم. پایم را روی کف چسبناک قطار فشار می‌دادم؛ گویی با این کار می‌خواستم تندتر حرکت کند. ایستگاه‌ها را از ده تا یک شمردم مثل وقتی‌که موشکی را به فضا پرتاب می‌کنند. قطار در ایستگاه متوقف شد و من از میان انبوهِ جمعیتی که آهسته حرکت می‌کردند خودم را دوان‌دوان به پله‌ها رساندم. مثل خرگوش سفید داستان آلیس در سرزمین عجایب دیرم شده بود، دیر، دیر، دیر. زمانی که از پله‌های سیمانی بالا می‌دویدم؛ قلبم به‌شدت می‌تپید. احتمالاً به همین علت متوجه نگاه‌های هراسان مردمی نشدم که وحشت‌زده به‌سرعت می‌دویدند. فقط بر رسیدن به مقصدم تمرکز داشتم. وقتی بالاخره از مترو خارج شدم، ایستادم تا کمی نفس تازه کنم. از آنچه دیدم نفسم بند آمد.

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.