کوچه کتاب

درست مثل باران

نویسنده
لیندزی استودارد
مترجم
صبا زردکانلو
ناشر
پرتقال
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
272
سال چاپ
1402
شابک
9786004627085
۱۲۶٬۷۵۰ تومان۱۶۹٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

درست مثل باران ، به قلم لیندزی استودارد ،داستانی پرکشش و تأثیرگذار از دغدغه های یک دختر نوجوان به نام "رین" است . برادر رین ، بطور ناگهانی از دنیا رفته و این موضوع خانواده را دچار بحران های زیادی کرده . اما هیچ کس از راز رین خبر ندارد ؛ اینکه مقصر اصلی مرگ برادرش ، خود اوست ! رین مجبور است هرطور که شده این راز بزرگ را در اعماق وجودش دفن کند ؛ از طرفی پدر و مادرش مدام بحث و مشاجره دارند و حال هیچ کس خوب نیست ؛ به همین خاطر آن ها تصمیم می گیرند به پیشنهاد مادر رین ، خانه و همۀ اسباب و اثاثیۀ های قدیمی شان را در "ورمانت" بفروشند و برای شروع یک زندگی جدید به نیویورک نقل مکان کنند . با این وجود ، رین با کوچک ترین اتفاقی ،به یاد خاطراتش می افتد و مخاطبین این کتاب نیز، در میان افکار رین ، در زمان حال و گذشته در رفت و آمد هستند . لیندزی استودارد ، با قلم روان و بی نظیرش ، داستانی عمیق و الهام بخش خلق کرده و شما پس از خواندن صفحه از آن ،شیفتۀ داستان قوی و لایه های پنهان آن خواهید شد . خواندن کتاب درست مثل باران را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12 ساله هستند و به ادبیات داستانی و ژانر رئال علاقمند هستند . نظر منتقدان در مورد کتاب درست مثل باران : استودارد در ساختن قهرمان های قوی و پر جنب و جوش مهارت بالایی دارد . ( New York Times) استودارد داستانی زیبا در مورد دختری سرسخت نوشته است که بسیاری از مخاطبین می توانند با آن ارتباط برقرار کنند . ( Booklist) صادقانه ، دلخراش و امیدوارکننده . (School Library Journal) تکه هایی از متن درست مثل باران : صبر می‌کردم تا حواس مامان و بابا پرت شود. بعد انگشت‌های کوچکم سُر می‌خوردند روی ردیف دکمه‌های پیراهنم یا زیپ‌های بلندی که از پشت گردنم شروع می‌شدند، روی دکمه‌ها و زیپ هر پیراهنی که مامانم آن روز تنم کرده بود. مامان فکر می‌کرد پیراهنی که از پارچه کتان یا مخمل‌کبریتی دوخته شده باشد، من را راضی می‌کند، ولی پیراهن پیراهن است و من را می‌کشتی هم حاضر نبودم پیراهن تنم کنم. فقط دوست داشتم لباس‌های بچگی برادرم را بپوشم، سرهمی‌هایی که سر زانوهایشان پاره بود و پیراهن‌های پسرانهٔ فلانِل. وقتی از شرّ زیپ یا دکمه‌ها خلاص می‌شدم لباس را از سرم بیرون می‌کشیدم و پا می‌گذاشتم به فرار. تن سه‌ساله برهنه‌ام را به‌دو می‌رساندم به باغچه بابایم توی حیاط پشتی و پیراهن را خاک می‌کردم. تا جایی که می‌توانستم عمیق دفنش می‌کردم، کنار هویج‌هایی که رو به پایین رشد می‌کردند و وسط سیب‌زمینی‌هایی که از مشت‌های کوچکم بزرگ‌تر بودند. آن‌وقت احساس رهایی می‌کردم. احساس می‌کردم همه‌چیز سر جایش است؛ پیراهنم زیر خاک بود و پوست لطیفم زیر آفتاب تابستان و خاک ورمانت زیر ناخن‌هایم. فقط چند دقیقه طول می‌کشید تا مامانم توی حیاط پیدایم کند و بپرسد: «رِین، پیرهنت کجاست؟» من شانه بالا می‌انداختم و می‌گفتم این معمایی بزرگ است، شاید پیراهنم فرار کرده تا برود پیش دخترکوچولویی که بیشتر از من دوستش دارد. تا اینکه یک روز وقتی مثل همیشه برهنه با پیراهن چهل‌تکه‌ای که توی مشت راستم مچاله شده بود، دویدم طرف باغچه، سر جایم میخکوب شدم. همه‌جا پر از پیراهن بود. تمام پیراهن‌هایی که تا آن موقع دفن کرده بودم و شاید حتی بیشتر. پیراهن گیپور صورتی، پیراهن نخی زرد، پیراهن کتان بلند دکمه‌دار، پیراهن مخمل‌کبریتی با جیب‌های پاکتیِ بزرگ، پیراهن‌های توری و سفید و چین‌دارِ راه‌راهِ سورمه‌ای همه از بوته‌های گوجه‌فرنگی آویزان و روی کلم‌پیچ‌های پُرپشت پخش شده بودند. بعد دست مامانم را روی سرم احساس کردم. «یادت باشه رِین، وقتی چیزی رو این‌قدر عمیق دفن می‌کنی، دو برابر بلندتر از قبل پیش روت قد عَلَم می‌کنه.»

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.