کوچه کتاب

دختری که رهایش کردی

نویسنده
جو جو مویز
مترجم
کتایون اسماعیلی
ناشر
میلکان
جلد
شومیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
472
سال چاپ
1402
شابک
9786007845820
۲۳۴٬۵۰۰ تومان۳۳۵٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

کتاب دختری که رهایش کردی ، نوشته ی جوجو مویز ، روایت زندگی دو زن شجاع و مبارز ، در دو کشور و به فاصلۀ صد سال است .داستان با جزئیات زیادی نوشته شده و زندگی این دو زن ، به صورت موازی در دو برهه ی زمانی رخ می دهد و مخاطب با خواندن جزئیات زیبای داستان ،همزمان در زمان حال و گذشته در سفر است . داستان از اواسط جنگ جهانی اول و از شهر کوچکی در فرانسه به نام "پرون" شروع می شود . شهر به اشغال آلمان ها در آمده و آنها از غارت هیچ چیز با ارزشی حتی غذا دست بر نمی دارند . زنی به نام "سوفی" زندگی خوبی را در کنار همسرش"ادوارد"  و خانواده اش دارد ؛ ادوارد نقاشی ماهر است و پرتره ای زیبا از سوفی کشیده .با شروع جنگ ، مرد ها به خط مقدم رفته و حالا مسئولیت حفاظت از خانواده بر عهدۀ سوفی است . در جای دیگر از کتاب ، داستان در صد سال بعد و در لندن روایت می شود . زنی جوان به نام "لیو"  یک زندگی رویایی با همسرش "دیوید" ،داشتند. دیوید که معمار بود یک خانه با طراحی منحصر به فرد برا لیو می سازد .اما لیو خیلی ناگهانی دیوید را از دست می دهد و چیزی که برایش می ماند ، یک خانه ، بدهی های دیوید و یک تابلوی نقاشی است . آن تابلو را دیوید به قیمت خیلی کم به عنوان کادوی عروسی برای لیو خریده بود … تابلویی که پرتره ی یک زن زیبا بود … و اینجاست که زندگی این دو زن ،سوفی و لیو به هم گره می خورد ! خواندن کتاب دختری که رهایش کردی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : اهل مطالعه ی رمان های عاشقانه با نثری روان اما قوی و تکان دهنده هستند . نظر منتقدان درمورد رمان زنی که رهایش کردی : سرزنده و جذاب . (People Magazine) مسحورکننده ، تلخ و شیرین . (Publishers Weekly) داستانی قدرتمند ، احساس برانگیز و رضایت بخش . (Washington Post) تکه های از رمان دختری که رهایش کردی : لیو گیج شده بود. مدت‌هاى طولانى، سوفى را از نجات‌یافتگان دانسته بود، حالت پیروزمندانه صورتش، علاقه شوهرش به او روى صورتش نقش بسته بود. تلاش کرد تصویر سوفى خودش را کنار تصویر این زن مطرود بگذارد که هیچ‌کس دوستش نداشت. جهانى درد در نفس خسته و طولانى پیرمرد بود. لیو ناگهان از اینکه او را مجبور کرده دوباره این صحنه را ببیند احساس گناه کرد. گفت: «متأسفم.» و نمى‌دانست دیگر چه باید بگوید. حالا فهمیده بود که از اینجا چیزى دستگیرشان نخواهد شد. تعجبى نداشت که چرا پل مک کافرتى زحمت اینجا آمدن را به خودش نداده بود. سکوت طولانى شد. مو پنهانى یک ماکارون خورد. وقتى لیو نگاهش را بالا آورد، فیلیپ بست به او زل زده بود. «از اینکه ما رو دیدید ممنونم، موسیو.» دستى به بازوى او زد. «برام سخته زنى رو که توصیف کردید به زنى که مى‌بینم ارتباط بدم. من… پرتره‌اش رو دارم. همیشه عاشقش بودم

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.