دختر پنهانم
- نویسنده
- النا فرانته
- مترجم
- سارا عصاره
- ناشر
- نون
- جلد
- شومیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 168
- سال چاپ
- 1401
- شابک
- 9786008740018
معرفی کتاب
در رمان دختر پنهانم اثری از نویسندۀ معروف ایتالیایی النا فرانته ، بحران میانسالی زنی را می خوانیم که به ظاهر قوی و موفق است ، اما فاصله ای که میان او و خانواده اش بوجود آمده او را به زنی شکننده و افسرده تبدیل کرده . شخصیت اصلی داستان که "لدا" نام دارد، استاد دانشگاه است و از همسرش جدا شده ؛ دو دخترش که "مارتا" و "بیانکا" نام دارند نیز اورا ترک کرده و با پدرشان در تورنتو زندگی می کنند . لدا تصمیم می گیرد برای فاصله گرفتن از دغدغه های فکری، خودش را به یک سفر تفریحی ببرد . او آپارتمانی در شهری ساحلی رزرو می کند و روزهای ابتدایی سفرش را درکمال آرامش و به خوبی سپری می کند . تا اینکه با دیدن مادر و دختری خوشحال در ساحل ، احساسات متناقض به سمتش هجوم می آورند و این شروع درگیری های لدا با افکار و خاطرات آزاردهندۀ گذشته است . او هرکاری می کند ، نمی تواند خودش را از شر این افکار آزاردهنده که از جدایی میان او و دخترانش نشأت می گیرد ،خلاص کند ... خواندن کتاب دختر پنهانم را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : در آستانۀ میانسالی هستند و به ادبیات داستانی ، رمان های اجتماعی و روانشناختی علاقمندند. نظر منتقدان درمورد کتاب دختر پنهان : این رمان تأثیرگذار در آخر ، به این راحتی ها از ذهن پاک نمی شود . (Boston Globe) هیجان انگیزترین و خردمندانه ترین تأمل فرانته درمورد زنانگی و مادر بودن . (Goodreads) این اثر، با صداقت به کاوش در عواطف متناقضی می پردازد که ما را به کودکانمان پیوند می دهند . (Barnes & Noble) تکه هایی از متن دختر پنهانم : «وقتی دخترهایم به تورنتو نقلمکان کردند، جاییکه پدرشان سالها بود زندگی و کار میکرد، خجالتزده و متعجب شدم. وقتی متوجه شدم نه تنها اصلاً ناراحت نبودم بلکه احساس سبکی هم میکردم. انگار که دقیقاً همانموقع آنها را به دنیا آورده باشم. برای اولینبار در طی تقریباً بیستوپنج سال دیگر این نگرانی را که باید از آنها مراقبت کنم احساس نکردم. خانه مرتب ماند مثل اینکه هیچکس در آن ساکن نباشد. دیگر نگران خرید برای خانه و شستن لباسها نبودم. زنی که سالها در کارهای خانه به من کمک میکرد، کاری با حقوقی بهتر پیدا کرد و من این نیاز را احساس نکردم که کسی را بهجای او بیاورم. تنها وظیفهای که نسبت به دخترها داشتم این بود که یکبار در روز به آنها تلفن کنم و ببینم حالشان چهطور است و چهکار میکنند. پشت تلفن طوری با من صحبت میکردند که انگار محل زندگی مستقلی برای خودشان فراهم کردهاند. در حقیقت با پدرشان زندگی میکردند. عادت کرده بودیم که خودمان را جدا کنیم حتی در کلمات. طوری با من حرف میزدند مثل اینکه پدرشان وجود نداشت. در پاسخ به سؤالهای من به اینکه زندگیشان چهطور پیش میرود یا با شادی زودگذری جواب میدادند یا با بداخلاقی و پر از مکثهای آزاردهنده و یا با لحنی ساختگی که وقتی همراه با دوستانشان بودند به خود میگرفتند. آنها هم اغلب با من تماس میگرفتند، بهخصوص بیانکا که رابطة پرتوقع آمرانهای با من داشت. البته فقط برای اینکه بدانند آیا کفشهای آبی با دامن نارنجی جور درمیآید؟ آیا میتوانستم چند برگهای را که در کتابی گذاشته بودند پیدا کنم و آنها را فوراً برایشان بفرستم؟ که آیا هنوز در دسترس بودم تا با وجود قارههای متفاوت و آسمان بزرگی که ما را از هم جدا میکرد عصبانیتها و ناراحتیهایشان را سر من خالی کنند؟! تلفنهایشان تقریباً همیشه باعجله بود و گاهیاوقات مثل یک فیلم سینمایی بهنظرم تصنعی میآمدند.»
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
