داستان ممنوعه
- نویسنده
- جی کاسپر کرامر
- مترجم
- صبا زرد کانلو
- ناشر
- پرتقال
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 344
- سال چاپ
- 1405
- شابک
- 9786004628570
معرفی کتاب
داستان ممنوعه ،اثری از جِی.کاسپر کرامر ، روایتی از دوران جنگ سرد رومانی و مقابله و شجاعت مردم این سرزمین در برابر دیکتاتوریِ "نیکولای چائوشسکوی" در سال 1989 است . قهرمان رمان داستان ممنوعه ، دختری 12 ساله به نام "ایلیانا" ست که در خانواده ای روشنفکر بزرگ شده و حالا می کوشد از خود و ملتش دفاع کند . پدر ایلیانا همیشه برایش شعر و داستان های زیادی می خواند و حتی نامش را هم از روی یکی از همین کتاب ها انتخاب کرد . تا اینکه عموی ایلیانا که یک نویسنده است ، با انتشار یک داستان انتقادی علیه رژیم دیکتاتور ،مفقود می شود و پدر و مادر ایلیانا احساس می کنند که آنها هم تحت نظر هستند ؛ به همین خاطر او را به خانه پدربزرگ و مادربزرگش ، در یک روستای خارج از شهر می فرستند . جی.کاسپر در رمان داستان ممنوعه ، چالش ها و وقایع نفس گیری را که یکی پس از دیگری، سر راه این دخترک جوان قرار می گیرند به زیباییِ هرچه تمام در ذهن مخاطبینش به تصویر می کشد ؛ ماجراها با ریتمی سریع پیش می روند و شجاعت دخترِقهرمانِ داستان، به قدری تأثیرگذار و الهام بخش است که داستان این کتاب تا مدت ها در ذهنتان خواهد ماند . خواندن رمان داستان ممنوعه را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12 سال سن داشته و به داستان های تاریخی و الهام بخش علاقمند باشند . نظر منتقدان در مورد رمان داستان ممنوعه : "ایلیانا" تجسمی از قدرت دختران است . (Publishers Weekly) شرحی تأثیرگذار از رویدادی تاریخی که هیولاها، امید و قدرت کلمات ، از مشخصه های آن است . (Booklist) داستانی که حتماً باید خوانده شود . (آلن گراتز) داستانی مهیج و پراحساس دربارۀ تجربۀ یک دختر از سقوط کمونیسم در رومانی . (Kirkus Reviews) تکه هایی از متن رمان داستان ممنوعه : در آپارتمان قدیمیمان، مادرم توی خانه کلاس موسیقی برگزار میکرد؛ ولی وقتی پیانویش را از دست داده، مجبور شده بهعنوان منشی مشغول به کار شود. حالا دستههای کاغذ را بایگانی میکرد و تلفن میزد و کپیهای اسناد را تایپ میکرد؛ چون استفاده از دستگاه زیراکس غیرقانونی بود. گاهی آنقدر کار زیاد بود که مجبور میشد اجازهٔ ویژه بگیرد تا دستگاه تایپ را به خانه بیاورد. میگفت: «من بدترین کار دنیا رو دارم.» پدرم جواب میداد: «لااقل امنه.» تاتا در دانشگاه بخارست استاد بود و ادبیات و خلق ادبی درس میداد. هیچوقت نویسندهٔ خیلی خوبی نبود؛ ولی تقریباً بهاندازهٔ من عاشق داستان بود؛ به همین خاطر همهٔ عمرش را صرف یادگیری این کرده بود که چطور به داستانها گوش کند. میتوانست بشنود چه چیزی توی قلب یک داستان است ـ چه چیزی قلب آن را به تپیدن وامیدارد یا میگذارد بمیرد ـ و این استعدادش را با من شریک میشد. بیشتر شبها بعد از شام، اگر مشغول آواز خواندن با مامان یا حرف زدن نبود، صبورانه همهٔ فکرهای جدید من را نقد میکرد و اگر برق قطع بود و نمیتوانستیم تلویزیون تماشا کنیم، شمعی میآورد و من هم میرفتم عینک مطالعهاش را میآوردم و روی مبل با کتابهایمان لم میدادیم. معمولاً بعد از شام، خانوادهمان چیزی برای خوشحالی پیدا میکرد، حتی در سختترین شرایط. ولی امشب پدرم ساکت بود و مثل یک پیرمرد قوز کرده بود ـ انگار که کیسهای پر از سنگ روی شانههایش حمل میکرد ـ و با اینکه آشپزخانه آنقدر نزدیک بود که تقریباً میتوانستم دستم را دراز کنم و لمسش کنم، احساس میکردم انگار صد کیلومتر دورتر ایستاده.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
