داستان مادری که دختر پسرش شد
معرفی کتاب
داستان مادری که دختر پسرش شد ،نوشتۀ قلی خیاط ،زندگی زنی را روایت می کند که در برهه های مختلفی از زندگیش سیر می کند . در حقیقت داستان این کتاب در زمان های مختلف زندگیِ راوی پیش می رود . شخصیت اصلی این رمان ایرانی ،زنی ست که در ابتدای کتاب مرگ عجیب و غریب پدربزرگش را به یاد می آورد ،مرگی چنان عجیب و وحشتناک که ترجیح می دهند آنرا نوعی خودکشی تلقی کنند . سپس این زن به یاد دوران نوجوانی اش می افتد که دختری شاد و سرزنده بوده … داستان مادری که دختر پسرش شد ، در کشور های آلمان،اکراین و فرانسه رخ می دهد و نویسنده در بعضی از قسمت های کتاب،نقدهایی به نظام کشور های اروپایی هم داشته است . خواندن داستان مادری که دختر پسرش شد را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به رمان های ایرانی با مضمون عاشقانه و اجتماعی علاقمند هستند . تکه هایی از داستان مادری که دختر پسرش شد : روی پاشنه هایم چرخیدم و در حین این کار، به تمام مدت درازی که این لحظه را انتظار کشیده بودم، اندیشیدم. آه پس تمام شد! اینجا پایان راه من است. می روم هم اکنون مرگ را رو در رو ببینم، آنی را که شب و روز تعقیبم کرده است، تهدیدم کرده است، ذله ام کرده است، مضطربم کرده و دلداری ام داده است. شاید پدرم است، شاید عمویم، شاید لئونار دیوانه ام، شاید آیدا، ژان- امانوئل… شاید یک پلیس آلمانی ست با روبانی سرخ روی کلاهش. هرچی هست هرکی هست، قدمش خوش. می خواهمش، می خوانمش، آرزویش می کنم. یک زن جوان بود. پیراهن دکولته ای به تن داشت با موهای سیاه شانه خورده به عقب؛ پیشانی باز، ابروهای کلفت، بینی کوچک و نوک تیز، لب هایی اندک گوشت آلود و… خدایا! خدایا! چگونه بگویم، چشمان کوچک آبی نمناکی که انگار از جنس آب زلال چشمه ها ساخته بودند. زیر نور ماه شب، رنگ صورتش رنگ سفید پریده ی برف را می مانست. تکان و لرزش وصف ناپذیری در اعماق وجودم ایجاد شد، انفجار ناباور دل خراشی در درونم که دردم نمی داد؛ و نمی دانید با چه نیرویی گلویم را با دستانم فشردم تا اسم ماری- آنژ را در آن خفه کرده و بر زبان نیاورم. نه، این زن ناشناس مادر من نبود، نمی توانست باشد چرا که او جوان بود، سالم بود، سرپا بود. قدش به زحمت می رسید تا چانه ام. دست هاش را نمی دیدم. باد می وزید در پیراهن گشادش، شاید برهنه بود. با نگاهی مهربان خیره شده بود به من. هیچ وقت، هیچ وقت، مرگ را چنین زیبا و دل پذیر تصور نکرده بودم. دلم می خواست به عقب برگردم، باز نزدیک تر شوم به لبه ی پرتگاه تا بدنم را بدون مقاومت در اختیارش بگذارم، اما با چنان محبتی به من چشم دوخته بود که میخ کوب ماندم سرجا. سرم گیج می رفت، نفسم تنگ می آمد، تمام گذشته ام می چرخید و دور می زد داخل ذهنم. منگ و بدون آنکه بدانم چه می گویم، با لکنت زبان گفتم: «شما… شما خیلی زیبا هستید، اما بگذارید بروم.»
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
