حواس جمع
- نویسنده
- الیسون گربر
- مترجم
- سپیده شهیدی
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 240
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9786222740658
معرفی کتاب
حواس جمع نوشتۀ الیسون گِربِر، روایتی از زندگی دختری نوجوان و مبتلا به اختلال ADHD است . او می داند که باید تکالیفش را برای فلان روز انجام دهد یا همۀ فکرهایش را به زبان نیاورد ، ولی بعضی وقت ها نمی تواند حواسش را جمعِ یک کار کند و خیلی از چیزها را فراموش می کند . "کلیا" مدتی ست که نمی تواند به خوبی حواسش را برای انجام کارهایش متمرکز کند ؛ مخصوصاً وقت هایی که دور و برش شلوغ و پر از آدم است ؛ این مشکل کم کم به یک بحران جدی در خانه ، مدرسه و معاشرت با دوستانش تبدیل شده . وقتی کلیا به همراه مادرش به ویزیت دکتر می روند ، متوجه می شود که به یک بیماری به نام ADHD مبتلا شده و از این بابت خیلی عصبانی ست ؛ اما او همۀ سعی اش را می کند تا کنترل زندگی اش را به دست بگیرد . الیسون گربر ، در دل یک داستان زیبا و سرگرم کننده ، از دغدغه های یک نوجوان مبتلا به ADHD و تلاش های بی نظیر او برای مقابله با آن می گوید، که می تواند الهام بخش بسیاری از کودکان و نوجوانانی شود که شبیه کلیا هستند . خواندن کتاب حواس جمع را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : در ردۀ سنی کودک و نوجوان هستند و دوست دارند شبیه به کلیا با اختلال حواس پرتی و عدم تمرکز بجنگند . نظر منتقدان در مورد کتاب حواس جمع : داستانی شیرین و دلنشین . (Booklist) تصویری دقیق و مهرآمیز از بزرگ شدن با ADHD . (Kirkus Reviews) تصویر ارائه شده از چگونگی زندگی با ADHD ، بسیار دقیق است . (School Library Journal) تکه هایی از متن حواس جمع : صبح دوشنبه مامان قرار است اول هنلی را برساند مدرسه و بعد من را ببرد مطب دکتر گُلد. جلوی مدرسه که میرسیم، مامان پارک میکند، از ماشین پیاده میشود و بهطرف معلم هنلی، خانم مکفی، میرود. نمیتوانم ببینم مامان چه میگوید، چون پشتش به من است، اما همهاش به هنلی اشاره میکند که کنار بهترین دوستش، اِلیز، ایستاده و با شانههای افتاده به زمین نگاه میکند، مثل اینکه دلش میخواهد ناپدید شود. انگار تا صاف جلوی چشمم نباشد، نمیتوانم هنلیِ خجالتی و ترسیده را تصور کنم. چند دقیقه بعد مامان برمیگردد توی ماشین و آهی میکشد. از آن صداهای بلندی است که مثل غرش میماند. میپرسم: «اوضاع روبهراهه؟» مامان نفس عمیقی میکشد و میگوید: «مدرسه واقعاً برای خواهرت سخته و این معلمه حرص من رو درمیآره. من الان نیاز دارم همه روی کمک به هنلی تمرکز کنن، قبل از اینکه مشکلش بزرگتر بشه و حتی ارتباط برقرار کردن براش سختتر بشه. نمیدونم اهمیت نمیده یا اصلاً این قضیه رو نمیبینه، هرچی هست خیلی اعصابخُردکنه.» ماشین را دوباره روشن میکند و راه میافتیم. نمیدانم او بهخاطر من هم تا حالا اینقدر عصبانی شده یا نه. *** مطب دکتر گلد یک شهرک آنطرفتر در یک خانهٔ ویکتوریایی صورتی با کرکرههای سفید و ایوانی بزرگ است که با محل زندگی من و همهٔ کسانی که من را میشناسند و الان در راه مدرسه هستند، فرق دارد. مامان ته یک ورودی ماسهای طولانی پارک میکند و من دنبالش از پلههای ایوان بالا میروم و از در جلویی وارد یک اتاق انتظار خالی میشویم. برخلاف مطب بقیهٔ دکترها، جایی نیست که تویش ورودمان را ثبت کنیم، فقط پنجتا درِ بسته جلویمان است. یکیاش دستشویی است و روی بقیه هرکدام یک اسم چسباندهاند. جلوی اتاقی که رویش نوشته دکتر لیلیان اس. گُلد روی صندلی مینشینم و مامان هم مینشیند کنارم. یکی از مجلههای چروکیدهای را که روی میز کناری است برمیدارد و صفحههای براقش را ورق میزند. من زل میزنم به سقف. مامان از صبح هیچ حرفی دربارهٔ اینجا نزده است. هرچند اضطراب دارم و حرف زدن حتی درمورد چیزهای دیگر هم میتواند حالم را بهتر کند، اما نمیخواهم حالا شروع کنم. تنها چیزی که دوست دارم درموردش حرف بزنم و فکر کنم شطرنج است که مامان بهش توجهی ندارد.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
