جدا مانده
- نویسنده
- ارنستو سیسنروس
- مترجم
- زینب خامه یار
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 208
- سال چاپ
- 1402
- شابک
- 9786222740450
معرفی کتاب
ارنستو سینسروس ، در کتاب جدا مانده ، داستانی لطیف و تکان دهنده درمورد یک خانوادۀ بااصالت مکزیکی را روایت می کند که به آمریکا مهاجرت کرده اند و علی رغم مشکلات مالی مختلف ، عشق و شادی ،همواره میان آنها وجود دارد و هیچ چیزی نمی تواند باعث جدایی آنها از یکدیگر شود . "آفرن" ، کلاس هفتم است و همراه خواهر و برادر کوچکترش "مکس" و "میا" و پدر مادرش "آما" و "آپا" در خانه ای کوچک که فقط یک اتاق دارند زندگی شیرینی را می گذراند . در زندگی آفرن ، مادرش نقش یک سوپروومن را دارد و آفرن خوب می داند که پدر و مادرش برای رفاه و امنیت آنها ، سخت در تلاشند و از این بابت همیشه قدردان بوده است . چند وقتی بود که فکر و ذکر آفرن درگیر انتخابات شورای مدرسه بود ، تا اینکه اتفاقی غیرمنتظره ، او را وارد دغدغه های بزرگتری کرد ؛ مأموران مهاجرت ، مادرش را به خاطر اقامت غیرقانونی به ایالت تیخوانای مکزیک تبعید کردند و حالا قهرمان زندگی آفرن از او دور افتاده . آفرن مجبور می شود همراه با پدرش ، برای خرج و مخارج زندگی و تهیۀ پول کافی برای بازگرداندان مادرش سخت کار کند و ما در کتاب جدا مانده ، شاهد سعی و تلاش پسر نوجوانی هستیم که برای برگرداندن شادی به خانواده اش از هیچ کاری دریغ نمی کند . خواندن کتاب جدا مانده را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : حداقل 12 سال سن داشته و به داستان هایی با سبک رئال و الهام بخش علاقمند هستند . افتخارات کتاب جدا مانده : برندۀ جایزۀ کتاب کالیفرنیا در سال 2020 برندۀ جایزۀ پورا بلپره در سال 2021 نامزد دریافت جایزۀ کتاب نوجوان ربکا کادلی در سال 2023 نامزد دریافت جایزۀ بهترین کتاب داستانی نوجوان در وبسایت گودریدز در سال 2020 نظر منتقدان در مورد کتاب جدا مانده : این اثر به مخاطبین الهام می بخشد تا تغییری را رقم بزنند ، صرف نظر از اینکه با چه سختی هایی روبرو هستند . (School Library Journal) رمانی تکان دهنده که به شکلی بی نقص به مخاطبین خود ارائه شده است. (Booklist) اثری تأثیرگذار و به هنگام . (Publishers Weekly) تکه هایی از متن کتاب جدا مانده : هنوز فقط در حد نظریه بود، اما حتی اگر یک درصد هم درست از آب درمیآمد، فکر میکرد این اتفاق برای گوشهای او هم خواهد افتاد. اگر میتوانست کاری کند که گوشهایش به مدت کافی به عقب بچسبند، بالاخره همان شکلی میماندند و دیگر بیرون نمیزدند. فقط لازم بود حواسش باشد چند هفتهٔ دیگر هم آنها را درست بچسباند و تمام. میتوانست گوشهایی معمولی داشته باشد که مثل دستگیرههای گردن فرانکنشتاین بیرون نزده باشند. بعد از اینکه مأموریتش تمام شد، با یک نسخهٔ امانی از کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر نوشتهٔ یکی از نویسندگان محبوبش، لوئیس سکر، رفت توی وان خالی. افرن عاشق کتاب خواندن بود؛ حتی اگر قبلاً کتابی را خوانده بود. انگار با دوستی قدیمی ملاقات میکرد. شخصیت اصلی داستان بردلی چاکرز بهترین بود؛ نه برای اینکه او واقعاً جنبهای دوستداشتنی هم داشت که همکلاسیهایش ندیده بودند. نه. این پسر واقعاً سرسخت بود و هرچه بلا به سرش میآمد ککش نمیگزید و دست از مبارزه برنمیداشت؛ درست مثل بهترین دوست افرن، دیوید. بچهٔ دیگری که هیچکس او را درک نمیکرد. بعضی بچههای مدرسه تنها چیزی که از او میدیدند، پسر سفیدپوستی بود که دوست داشت لباسهای رنگووارنگ بپوشد و با جدیدترین جواهراتش پز بدهد، اما افرن دیوید واقعی را میشناخت؛ همان پسری که یک بار ژاکتش را از تنش درآورد و آن را به صندوق جمعآوری لباس محله اهدا کرد. معمولاً افرن توی وان دراز میکشید، کتاب میخواند و میخندید تا زمانی که صدای پاهایی را میشنید که دواندوان بهطرف در میآمدند، اما آن روز صبح، پلکهایش خیلی سنگین بود و هنوز به خواب نیاز داشت. بهزور خودش را بیدار نگه داشته بود، چون دیشب تا دیروقت بیدار مانده بود تا آما از اضافهکاریاش در کارخانه برگردد. در چند هفتهٔ گذشته، حرفوحدیثها زیاد شده بود... شایعاتی (بهخصوص اطراف رختشورخانه) به گوش میخورد دربارهٔ حملههای مختلف و ایستبازرسیهایی که اطراف شهر گذاشته بودند. افرن سعی میکرد به چیزهایی که در اخبار دیده توجهی نکند؛ خبرهایی دربارهٔ خانوادههایی که از هم پاشیده بودند و بچههایی که به زندان میافتادند. اما فقط گفتنش آسان بود.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
