جایی که عاشق بودیم
- نویسنده
- جنیفر نیون
- مترجم
- فرانک معنوی
- ناشر
- میلکان
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 336
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786007845356
معرفی کتاب
رمان جایی که عاشق بودیم ،محبوب ترین اثر جنیفر نیوِن ، برای نخستین بار در سال 2015 منتشر شد ؛ این رمان جذاب که در لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز هم جاخوش کرده ، از دغدغه های دوران نوجوانی ، عشق ،مرگ و امید روایت می کند . در این رمان خواندنی با دو شخصیت اصلی روبرو هستیم ؛ اولی پسر جوانی به نام "تئودور فینچ" که سراسر ذهنش درگیر مرگ و خودکشی ست ولی هربار تلاشش برای پایان دادن به زندگی با اتفاقی هرچند کوچک بی نتیجه می ماند . در سوی دیگر داستان ، "وایولت مارکی"، بی صبرانه منتظر اتمام درسش است تا با نقل مکان کردن از شهر محل سکونتش ،خودش را از شر خاطرۀ بد از دست دادن خواهرش رها کند . تا اینکه این دو شخصیت ، وقتی هردو تصمیم به خودکشی گرفته اند ، بر بالای برج ناقوس مدرسه ،همدیگر را می بینند ؛این دیدار باعث می شود هردو از خودکشی صرف نظر کنند . پس از آن، ارتباط عمیقی میان تئودور و وایولت شکل می گیرد ؛بطوریکه هردو در میابند فقط در حضور دیگری می توانند به دور از غم و ناراحتی ، خودِ واقعی اش را به نمایش بگذارد …. خواندن رمان جایی که عاشق بودیم را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : دوستدار ادبیات داستانی هستند و یا صاحب فرزند نوجوانی اند که دغدغه هایی شبیه به مسائل شخصیت های این کتاب دارد. افتخارات رمان جایی که عاشق بودیم : از پرفروش ترین های نیویورک تایمز برندۀ جایزۀ بهترین کتاب نوجوان گودریدز در سال 2015 در لیست محبوب ترین کتاب های وبسایت آمازون نظر منتقدان در مورد رمان جایی که عاشق بودیم : یک داستان عاشقانۀ دلربا در مورد این دو نوجوان آسیب دیدۀ کم نظیر و دوست داشتنی . (New York Times Book Review) رمانی پرمایه و جذاب .(Goodreads) بسیاری از رمان های نوجوان به موضوعاتی مشابه می پردازند ،اما تعداد کمی از آنها این کار را چنین به یادماندنی انجام می دهند . (Kirkus Reviews) تکه هایی از متن رمان جایی که عاشق بودیم : حولهام را در حمام آویزان میکنم. یک تیشرت و شلوارک میپوشم و وقتی بخار شروع به محو شدن و پاک کردن نوشتهام میکند و یک بیضی به اندازهای که فقط دو چشم آبی، موهای خیس مشکی و پوست سفید را نشان بدهد به جا میگذارد، تصویرم را در آینهی بالای سینک روشویی میبینم. نزدیک میشوم و به خودم نگاه میکنم. این صورت من نیست، صورت شخص دیگریست. روی تختم مینشینم. کتابهای بریده شده را یکی یکی ورق میزنم و نوشتههای برش خرده را میخوانم. آنها شاد و خوشایند، خندهدار و دلنشیناند. میخواهم با آنها محاصره شوم. پس بعضی از بهترین جملات و بهترین کلمات مانند «همنوایی»، «بدون محدودیت»، «ارزشمند» و «صبح» را میبرم و بالای دیوار، روی دیگر نوشتهها میچسبانم. ترکیبی از رنگها و اشکال و حال و هوا، روی دیوار. پتو را بلند میکنم و تا جایی که میتوانم محکم، طوری دور خودم میپیچم که نمیتوانم حتی اتاق را ببینم. مانند یک مومیایی روی تخت دراز میکشم. این شیوهای برای حفظ گرما و نور است تا نتواند دیگر به بیرون راه پیدا کند. دستم را از میان درز بیرون میبرم و یک کتاب دیگر و کتاب بعدی را برمیدارم. اگر زندگی همینطوری بود چه میشد؟ فقط بخشهای شادیآور، بدون هیچکدام از آن بخشهای وحشتناک و حتا کمی ناخوشایند. اگر میتوانستیم به سادگی بخشهای بد را ببریم و بخشهای خوب را نگه داریم چی؟ این کاریست که من میخواهم با وایلت بکنم. فقط به او بخشهای خوب بدهم و بدیها را دور نگه دارم تا در نهایت اطراف ما را فقط خوبی احاطه کند
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
