بی صدایی
- نویسنده
- ریشل مید
- مترجم
- زهرا غفاری
- ناشر
- پرتقال
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 320
- سال چاپ
- 1404
- شابک
- 9786008347033
معرفی کتاب
بی صدایی ، نوشتۀ ریچل مید داستانی در ژانر معمایی-عاشقانه است که برای نخستین بار درسال 2015 وارد بازار نشر شد . وقایع این کتاب مرموز و متفاوت ،در روستایی عجیب به وقوع می پیوندند و قهرمان آن دختری جوان است که "فی" نام دارد . در این روستا هیچ کس قدرت شنوایی ندارد و مدتی ست به خاطر سیل و بهمن ، مسیر رفت و آمد نیز مسدود شده ؛به همین خاطر یک امپراتوری مرموز در دوردست ها،به اهالی روستا موادغذایی می رساند .اما به مرور زمان ،مردم با مصرف همین غذاهای اهدایی ،بینایی خود را نیز از دست می دهند و حتی نمی توانند برای خود غذا پیدا کنند ! دراین میان دختری به نام "فی" یک شب صدایی عجیب می شنود ! درواقع او تنها فرد روستاست که می تواند بشنود و اکنون صداها به نوعی سلاح برای او تبدیل شده اند . بعداز این اتفاق مرموز و گسترش فقر و گرسنگی درسراسر روستا ، بالاخره فی تصمیم می گیرد برای حفظ جان خانواده اش و اهالی روستا،راهیِ سفری پرپیچ و خم شود و از راز عجیبی که پشت این ماجراها پنهان شده ، پرده بردارد . اما او دراین سفر تنها نیست و یک معدن کار جوان و جذاب هم فی را همراهی می کند . درطول مسیر ،رابطه ای عاشقانه میان آنها شکل می گیرد و پس از گذراندن موانع غیرمنتظره ، زندگی هردوی آنها برای همیشه دگرگون می شود ... خواندن رمان بی صدایی را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : در گروه سنی +12سال هستند و به ژانر معمایی و عاشقانه علاقمند هستند . نظر منتقدان درمورد رمان بی صدایی : ریچل مید ،افسانه های قومی چین و تم های خانواده،رشادت و وفاداری را درهم می آمیزد . (Kirkus Review) رمانی تحسین برانگیز . (Booklist) ترکیبی از اسطوره شناسی ، داستان عاشقانه و تعلیق . (School Library Connection) تکه هایی از متن بی صدایی : قیهی روز را سرِ پُستم برمیگردم و تا پایان ساعتِ کار معدنچیها، همانجا میمانم و به وظایفم عمل میکنم. بعد هم همراهِ یادداشتهایی که برداشتهام، به مدرسه برمیگردم تا نقاشیشان کنم. از نگاه هر کسی که من را از بیرون تماشا کند، همانطوری هستم که همیشه به نظر میرسم؛ اما از درون، همهچیز در من تغییر کرده است! همهی دنیایم عوض شده و نمیدانم چطور باید با اینهمه تغییرِ جدید کنار بیایم. خواهرم دیگر کنارم نیست؛ و تازه میفهمم که تاحالا چقدر بودنش را همیشگی میدانستم. حالا هر کاری که میکنم، بدون او به نظرم ناقص است؛ موقع خوردن شام، شاگرد دیگری سرِ جای همیشگی ژانگجینگ در کنارم مینشیند و توی اتاقمان، تختش هنوز خالی و بدون ملافه است؛ اما در یک جا نبودش را بیشتر از جاهای دیگر حس میکنم: در اتاقِ کار. وقتیکه مثل هر روز سعی میکنم وظیفهام را به بهترین شکل ممکن انجام بدهم و مشاهداتم را نقاشی کنم، یکهو به خودم میآیم و میبینم که ایستادهام و به جای همیشگی او خیره ماندهام. هربار که غیبتش را میبینم، همهی وجودم پر از درد میشود. بنابراین، وقتیکه استادها سر میرسند و به ما خبر میدهند که امروز میتوانیم کار عصرانهمان را زودتر تمام کنیم، خیالم راحت میشود... اما بعد بلافاصله یادم میآید که دلیل این کارشان، این است که اگر دلمان خواست، بتوانیم در مراسم خاکسپاری بائو شرکت کنیم. مردد ماندهام که بروم یا نه. من برای بائو همیشه احترام فوقالعادهای قائل بودم، اما بار رازی که در دل دارم، روی شانههایم سنگینی میکند. بعضی از شاگردها ترجیح میدهند همینجا بمانند و کارشان را تمام کنند. من نمیمانم؛ دلم میخواهد هرچه زودتر از این اتفاق و خاطرههایش خلاص شوم. امیدوارم بتوانم دوباره مخفیانه به کتابخانه برگردم و بفهمم که این صداها چرا فقط به من هجوم آوردهاند، نه کسِ دیگری. دوباره مشاهدات ثبتشدهی بقیهی شاگردها را بررسی میکنم؛ میبینم من همچنان تنها کسی هستم که این روزها شنیدن را تجربه میکند. وقتی از اتاقِ کار خارج میشوم و به راهرو میرسم، با ژانگجینگ برخورد میکنم. او مشغول جارو کردن خاروخاشاکِ گوشهای از زمین است. این اولینباری است که من او را درحالِ انجام کار جدیدش میبینم و چیزی نمانده قلبم از جا کنده شود. او لباس بیاَرزش خدمتکارها را پوشیده و حالت چهرهاش نسبت به افرادی که از کنارش رد میشوند، کاملاً بیتفاوت است. من سرِ جایم میایستم و حواسم را به این قضیه جمع میکنم که نکند ببینم کسی دربارهی کار جدید او چیزی میگوید یا آزارش میدهد...
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
