کوچه کتاب

بادبادک باز

نویسنده
خالد حسینی
مترجم
زیبا گنجی، پریسا سلیمان زاده
ناشر
مروارید
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
420
سال چاپ
1404
شابک
9789645881922
۵۷۷٬۵۰۰ تومان۷۷۰٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

کتاب مصور/کمیکِ بادباک باز ، اثری زیبا و تأثیرگذار از نویسندۀ افغان ، خالد حسینی ست که داستان زندگی دو پسر به نام های "امیر" و "حسن" در دهۀ هفتاد میلادی در افغانستان را روایت می کند . امیر پسر یکی از تاجران بزرگ کابل است و حسن که پسر خدمتکارشان است ،بهترین دوست اوست . آنها رابطۀ دوستانۀ نزدیکی باهم دارند و هردو عاشق بادبادک بازی هستند و رویای بردن در مسابقۀ بادباک بازی را در سر می پرورانند ؛ ولی اتفاقات نابسامان کشورشان ،دوران کودکیِ چندان خوبی را برای آنها رقم نمی زند . در نهایت امیر با رفتاری باعث رنجش حسن از خود می شود و بعد از آن ،دیگر همدیگر را نمی بینند؛ امیر همراه با پدرش به آمریکا مهاجرت کردند و حالا که سالها از آن دوران می گذرد و امیر که در آمریکا تشکیل خانواده داده ، با تماسی که از جانب  مردی به نام "رحیم خان" دریافت کرده ، درمی یابد هنوز فرصت جبران باقی ست و باید به خانه بازگردد … خواندن داستن بادبادک باز را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به کتاب های کمیک یا مصور علاقمند هستند . مخاطب اصلی این کتاب ، گروه سنی +14 سال و اغلب نوجوانان هستند ؛ولی داستان و وقایع کتاب بادبادک باز به قدری زیبا و تأثیر گذاند که بی شک هر خواننده ای را مجذوب خود می کند . افتخارات کتاب بادبادک باز : برندۀ جایزۀ ادبی Elle در لیست کتاب های پرفروش ترین نیویورک تایمز در سال 2005 نامزد جایزۀ پنگوئن/پرتقال در سال 2004 برندۀ جایزۀ ادبی الکس برندۀ جایزۀ بوکه در سال 2004 برندۀ جایزۀ بهترین کتاب سن فرانسیسکو کرونیکل نظر منتقدان درمورد کتاب بادبادک باز : تصویری تکان دهنده از افغانستان مدرن . (Entertainment Weekly) کیفیت نویسندگی حسینی و تأثیر عاطفی داستان ،دیرپایی این داستان را تضمین می کند . (Booklist) این رمان فوق العاده ،داستان تقلا و کشمکش مردم عادی در برهه ای فاجعه بار از تاریخ را روایت می کند . (People) تکه هایی از متن بادبادک باز : خيابان مسکونی را پشت سر گذاشتيم و داشتيم از توی يک زمين باير و ناهموار که به تپه منتهی می‌شد، به آهستگی جلو می‌رفتيم که ناغافل سنگی خورد به پشت حسن. برگشتيم و قلبم هُری ريخت. آصف با رفقايش، ولی و کمال، داشتند به ما نزديک می‌شدند. آصف پسر يکی از دوستان پدرم بود به نام محمود، که خلبان بود. خانواده‌اش چند خيابان آن طرف‌تر در ضلع جنوبی خانه ما، توی خانه‌ای اعيانی با ديوارهای بلند محصور با درخت‌های نخل زندگی می‌کردند. هر کس بچه محلّه وزير اکبرخان بود، آصف و پنجه بکس فولادی ضد زنگ معروفش را می‌شناخت و خدا خدا می‌کرد دَمپرش نشود. آصف موطلايی و چشم آبی، از مادری آلمانی و پدری افغانی، يک سر و گردن از بچه‌های ديگر بلندتر بود. صفت وحشی‌گری، که خيلی هم بهش می‌آمد، جلوتر از خودش توی خيابان‌ها جولان می‌داد. به همراه رفقای مطيعش توی محله راه می‌رفت، مثل خانی که با نوچه‌هايش سلانه سلانه توی املاکش راه می‌رود. حرفش قانون بود، اگر کسی يک خرده آموزش قانونی لازم داشت، آن وقت آن پنجه بکس مناسب‌ترين وسيله آموزشی بود. خودم ديدم که يک‌بار داشت با آن می‌زد توی سر يک بچه از محله کارته چار. هيچوقت يادم نمی‌رود، وقتی داشت آن بچه بيچاره از هوش رفته را کتک می‌زد، چشم‌های آبی‌اش چه ديوانه‌وار برق می‌زد و چه نيشخندی به لب داشت، چه نيشخندی داشت!

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.