کوچه کتاب

اعترافات در ساعت 7:45

نویسنده
لیزا آنگر
مترجم
مهناز مهری
ناشر
کوله پشتی
جلد
شمیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
368
سال چاپ
1403
شابک
9786004614566
۲۰۹٬۲۵۰ تومان۲۷۹٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

لیزا آنگر در رمان رمزآلود اعترافات در ساعت 7:45 ،داستانی پر تعلیق و سرشار از دروغ های شوکه کننده ، رازداری ، وفاداری و کینه را روایت می کند . داستانی از گفتگوی تصادفی دو زن که سیلی از اتفاقات غیرمنتظره را در پی دارد . "سلنا مورفی" ، یک روز در مسیر برگشت از محل کارش به خانه ، به طور تصادفی با زنی زیبا که خودش را "مارتا" می نامید و در صندلی جلویی نشسته بود هم صحبت می شود . مارتا از راز بزرگی پرده بر می دارد و نزد سلنا اعتراف می کند که با رئیسش در ارتباط است و سلنا هم از غم بزرگی که به تازگی روی قلبش سایه انداخته بود برای مارتا می گوید ؛ اینکه از خیانت همسرش با پرستار بچه اش باخبر شده … سلنا فکر می کرد این فقط یک مکالمۀ معمولی بود و دیگر قرار نیست با آن زن زیبا ،رو در رو شود … تا اینکه با دیدن پیامی روی موبایلش بسیار تعجب می کند : «می‌شود قراری بگذاریم و با هم صحبت کنیم؟ مارتا هستم، در قطار هم‌مسیر بودیم.» بعد از این پیام ، اتفاقات عجیب و شوکه کننده، یکی پس از دیگری رخ می دهد که مبهم ترینشان ، ناپدید شدن ناگهانی پرستار بچه است ! خواندن رمان اعترافات در ساعت 7:45 را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به رمان های مرموز و جنایی علاقمند هستند . افتخارات رمان اعترافات در ساعت 7:45 : نامزد جایزۀ بهترین رمان وبسایت گودریدز نامزد جایزۀ بهترین رمان هیجان انگیز ITW در سال 2021 نامزد جایزۀ بهترین رمان Strand Critics نظر منتقدان در مورد رمان اعترافات در ساعت 7:45 : یک رمان هیجان انگیز و روان شناختی عالی .(هفته‌نامه‌ی ناشران) قانع کننده ، تاریک ، پیچیده . (کارن همیلتون) تکه هایی از متن رمان اعترافات در ساعت 7:45 : جلسه‌ای که با یکی از ارباب‌رجوع‌هایش داشت خیلی طول کشیده بود. بنابراین، عملاً قطار ساعت پنج و چهل دقیقه را از دست داده بود و خوب می‌دانست محال است بتواند به‌موقع به خانه برسد و شام را با همسرش، گراهام و دو پسر شیطانش استفان و اولیور صرف کند. بعد از آن هم کلی کار سرش می‌ریخت، ازجمله حمام بردن بچه‌ها، بازی کردن با آنها، نظاره کردن دعواهایشان. و تازه اگر یک لحظه آرام می‌گرفتند، می‌توانست چند دقیقه‌ای تلویزیون تماشا کند. سلنا اغلب تا دیروقت کار نمی‌کرد و همیشه سر وقت به خانه برمی‌گشت؛ چون بعدازظهرهای شلوغ او بهترین بخش زندگی‌اش بودند. ولی آن شب، بعد از جا ماندن از قطار ساعت پنج و چهل دقیقه، به‌جای اینکه تا رسیدن قطار ساعت هفت و چهل‌وپنج دقیقه در ایستگاه مترو منتظر بماند، تصمیم گرفت این فاصلهٔ دوساعته را به تکمیل چند کار دیگر در دفتر کارش بپردازد. هرچند نه به کار فکر می‌کرد نه به وظایف مادری‌اش، بلکه افکار دیگری ذهنش را مشغول کرده بودند؛ موضوعاتی که در پس‌زمینهٔ ذهنش می‌درخشیدند. یک تاکسی گرفت و به سمت دفتر کارش حرکت کرد. در آن عصر سرد پاییزی و گذراندن روزی طولانی، سروصدای شهر و ازدحام جمعیت، او را از خودبی‌خود کرده بود. وارد لابی ساختمان شد که کف آن با سنگ مرمر پوشیده شده بود و دیوارهای درخشانی داشت. برای دربان که او را می‌شناخت سری تکان داد، کارتش را روی دستگاه گذاشت و به تنهایی سوار آسانسور شد

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.