کوچه کتاب

آنجا که جنگل و ستاره ها به هم می رسند

نویسنده
گلندی وندرا
مترجم
رضا حسینی
ناشر
آموت
جلد
شومیز
قطع
رقعی
تعداد صفحه
448
سال چاپ
1399
شابک
9786003841505
۴۹٬۵۰۰ تومان۶۶٬۰۰۰ تومان

معرفی کتاب

آنجا که جنگل و ستاره ها به هم می رسند، رمانی فانتزی و رمزآلود از گلندی وندرا است که از عشق و امید روایت می کند . این رمان جذاب که توانسته افتخارات زیادی از جمله قرار گرفتن در لیست پرفوش ترین های آمازون و وال استریت ژورنال را برای خود به ارمغان بیاورد ، در مورد پیوند سه شخصیت متفاوت است که با وقوع ماجراهایی عجیب و جادویی ،پیوندی عمیق میانشان شکل می گیرد . "جو"،که به تازگی مادرش را از دست داده ، برای گذشتن از این بحران و اثبات توانایی هایش ،تصمیم گرفته دوباره تحقیقاتش را زا سر بگید ؛ به همین خاطر به روستایی در ایلینوی برمی گردد . در یکی از روزهای معمولی جو ، وقتی به خانه برمی گردد با دختربچه ای مواجه می شود که اصلاً وضعیت خوبی ندارد و ادعا می کند از سیاره ای در نزدیکی دُب اکبر آمده و لازم است 5 معجزه ببیند تا بتواند به سیاره اش باز گردد …! وقتی جو از او می پرسد چرا شکل و شمایل یک دختربچۀ زمینی را دارد ، دختر توضیح می دهد که بدن دختری که مرده است را گرفته ؛ جو که بسیار حیرت زده شده و حرف های دخترک را باور نکرده ، این ماجرا را با همسایه اش که بسیار منزوی و گشوه گیر است و "گابریل نش" نام دارد ،در میان بگذارد . رفته رفته باجود اینکه پیوندی عمیق میان این سه شخص شکل می گیرد ،ماجراهای زیادی برایشان رخ می دهد که هریک باید تصمیمی سخت بگیرند. خواندن کتاب آنجا که جنگل و ستاره ها به هم می رسند را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به رمان های فانتزی و اسرارآمیز علاقمند هستند . افتخارات کتاب آنجا که جنگل و ستاره ها به هم می رسند: نامزد جایزۀ گودریدز در سال 2019 قرار گرفتن در لیست پرفروش ترین های آمازون قرار گرفتن در لیست پرفروش ترین های وال استریت ژورنال از پرفروش ترین های واشنگتن پست نظر منتقدان در مورد کتاب آنجا که جنگل و ستاره ها به هم می رسند: داستان فانتزی گیرا ،پر از رمز و راز و دسیسه چینی .(Fresh Fiction) مسحورکننده ،پربصیرت و خارق العاده .(Novelgossip) تکه هایی از متن کتاب آنجا که جنگل و ستاره ها به هم می رسند : چشمان آبی مرد درخشید. «چرا یه نفر که مشکل روانی داره نباید بفهمه دقیقآ داره چی‌کار می‌کنه؟» «حرف من هم کمابیش همینه.» «چی می‌خواین بگین؟» «اگه دختره اون‌قدر باهوش باشه که بدونه چی‌کار داره می‌کنه چی؟» «منظورتون چیه؟» «اون می‌دونه رفتن به خونه براش خطرناکه.» مرد درِ سمت شاگرد را باز کرد و دو جعبه تخم‌مرغ باقی‌مانده را کف ماشین گذاشت و گفت: «اون فقط نه سالشه. باید برگرده خونه‌شون.» «یعنی می‌گین زنگ بزنم به پلیس و وقتی بچه مأمورهای پلیس رو دید، فرار کنه و بعد خدا می‌دونه چه بلایی سرش بیاد؟» «یواشکی زنگ بزنین به پلیس.» «چطور آخه؟ اون قبل ازاین‌که پلیس‌ها حتی از ماشین پیاده شن می‌زنه به چاک و می‌ره تو جنگل.» مرد تخم‌مرغی سکوت کرد «لعنت بر شیطون! نمی‌خوام به پلیس زنگ بزنم.» مرد با دلسوزی نگاهی به سرتاپایش انداخت. دستش از روی در وانت که باز مانده بود به پایین آویزان بود. «انگار امروز مدت زیادی رو بیرون بودین.» جو به لباس و چکمه‌های گل‌آلودش نگاهی انداخت و گفت: «آره. اگه بیشتر از این بیرون بمونم از پا درمی‌آم.» «می‌خواین یه سر بیام ببینم می‌شناسمش یا نه؟» «آره لطفآ.» «باشه اما قول نمی‌دم اومدنم مشکلی رو حل کنه.»

نظرات و امتیازها

برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربری‌تون بشید.

هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.