آخرین دختر
- نویسنده
- نادیا مراد
- مترجم
- زینب کاظم خواه
- ناشر
- کتاب پارسه
- جلد
- شمیز
- قطع
- رقعی
- تعداد صفحه
- 352
- سال چاپ
- 1403
- شابک
- 9786002534163
معرفی کتاب
نادیا مراد در کتاب آخرین دختر ،از سرنوشت خود قبل از اسارت و رنج و عذاب های دوران اسارت و نهایتا راه نجاتش صحبت میکند. نادیا این کتاب را با همراهی جنا کراجسکی که یک روزنامه نگار نیویورکی است و در زمینۀ داستان های خاورمیانه و جهان اسلام فعالیت می کند ، نوشته است. نادیا دختری بیست و یک سال و ساده با رویاهای دخترانه ،اهل روستایی کوچک در شمال عراق است که با حملۀ گروه داعش به روستایشان، شاهد نابودی محل زندگیش، کشتار دسته جمعی هم روستایی ها، قتل 6نفر از برادران و مادرش است . نادیا جهت معامله جنسی ،در بازار خرید و فروش داعش معامله شد و بارها مورد تجاوز و آزار و اذیت قرار گرفت ، تا اینکه سرانجام توانست …. خواندن کتاب آخرین دختر را به کسانی پیشنهاد می کنیم که : به داستان های واقعی و هیجان انگیز علاقمند بوده و تحمل خواندن وقایع ناراحت کننده را هم دارند! با خواندن این کتاب انگیزه ی مخاطب برای تلاش جهت نابودی خلافت اسلامی داعش چندبرابر خواهد شد ؛ چرا که نادیا مرادی سال هاست در این مسیر گام های مؤثری برداشته . افتخارات کتاب آخرین دختر : در لیست پرفروش ترین های نیویورک برندۀ جایزۀ نوبل صلح سال 2018 نظر منتقدان درمورد کتاب آخرین دختر : شگفت انگیز . (Vulture) نامه ای عاشقانه به کشوری از دست رفته ،اجتماعی شکننده و خانواده ای ازهم پاشیده توسط جنگ . (Amazon) گواهی بر ارادۀ انسان برای بقا . (Barnes & Noble) تکه هایی از متن آخرین دختر : مادرم در یکی از کامیونهای آخر بود. هرگز حال و روزش را در آن لحظه فراموش نمیکنم. باد روسری سفیدش را از سرش انداخته بود و موهای مشکی او که معمولاً فرق وسط بودند آشفته و به هم ریخته شده بودند. روسریاش فقط دهان و بینیاش را پوشانده بود. لباسهای سفیدش گردوخاکی شده بودند. وقتی داشت پیاده میشد یک لحظه تلو تلو خورد. یکی از شبه نظامیان بر سرش فریاد کشید و گفت: «راه بیفت.» سپس او را به سمت باغ کشید و به او و سایر زنان مسنتر که نمیتوانستند سریع راه بروند خندید. مادرم از درهای ورودی وارد شد و گیج و مبهوت به سمت ما راه افتاد. بدون اینکه یک کلمه حرف بزند، نشست و سرش را روی دامن من گذاشت؛ مادرم هرگز درمقابل مردان دراز نمیکشید. یکی از شبه نظامیان با چکش به در بستۀ مؤسسه زد و آن را به زور باز کرد؛ سپس به ما دستور داد به داخل برویم. او گفت: «اول روسریهاتون رو دربیارید و بگذارید کنار در.» هر کاری گفت انجام دادیم. با سرهای برهنه، شبه نظامیان به ما با دقت بیشتری نگاه میکردند؛ سپس ما را به داخل فرستادند. زمانیکه زنان با کامیونهای پر به در ورودی مؤسسه رسیدند کپۀ روسریها بزرگتر شد-روسریهایی رنگارنگ از جنس یک پارچۀ سنتی شل بافت سفید که بیشتر زنان جوان ایزدی میپسندیدند.
نظرات و امتیازها
برای ثبت امتیاز و نظر، ابتدا وارد حساب کاربریتون بشید.
هنوز نظری برای این کتاب ثبت نشده.
